دل نوشته های یک آذردخت

یاد تو...
نویسنده : منیژه - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢
 
می سوزم و عطر یادهای تو را می دهم
عطر بال پرنده ای تازه سال
که به اشتیاق قوس قزح پر گرفت
و به خانۀ خود برنگشت.

یادهای تو دریاست
و من نهنگ گمشده ای
که در پی قوئی
در جوئی غرق شد،

یادهای تو بارانی سرکش است،
که به اشتیاق دهانم مست می کند
و سر
به شیشۀ آسمان می کوبد،

صبحی ژاله بار است
که می بارد بر من
بیدارم می کند
و آفتاب
چشم گشوده به من
صبح به خیر می گوید.
 
شمس لنگرودی
ملاح خیابان ها

پی نوشت:

این پست تقدیم به رفیق روزهای دور و درازم...سمیرای مهربانم.

 

 


 
 
من او را دوست داشتم...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
 

 

او را بیشتر از هر چیزی در این دنیا دوست داشتم(داشتم! اما دیگر ندارم)، بیش از هر چیزی ...نمی دانستم آدم می تواند تا این حد دوست داشته باشد ...اما باید یک بار به خاطر همه چیزززززز گریه کرد، آنقدررررررررر که اشک ها خشک شوند باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد به چیز دیگری فکر کرد، باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد....


 

" من او را دوست داشتم -آنا گاوالدا "


 
 
باران نوشت...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢
 

 

دوباره باران گرفت...باران معشوقه‌ی من است...دیووووانه ام میکند...

به پیش وازش در مهتابی می‌ایستم...می‌گذارم صورتم را و موهایم را بشوید...

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد...

باران یعنی قرارهای خیس...

باران یعنی تو برمی‌گردی...شعر بر می‌گردد...و من به خودم...

وقتی باران به پنجره می کوبد جای خالیت برایم ملموس تر می شود...

وقتی مه بر شیشه های ماشین می نشیند و بوران محاصره ام می کند...وقتی گنجشک هایی که هر روز برایشان دانه می ریزم جمع می شوند تا هوای دلم را داشته باشند...گرمای دستان تو را به یاد می آورم و مهربانی چشمهایت را...

باران به معنی رسیدن دست های گرم و مردادی توست...

باران یعنی شال گردن من و بارانی تو...و عطر تلخ و گس مردانه ات که صد پاره‌ام می‌کند...

باران‌، ترانه‌ای بکر و وحشی ست که زلزله وار می‌لرزاندم!

رگباری از نیزه‌ی سرخ پوستان است...

عشق در موسیقی باران شکل می گیرد...

و من چون آهویی به دشت می‌زنم و دنبال عطر خاک باران خورده و عطر تو که با زمستان از این جا کوچید!!!!


 
 
.....
نویسنده : منیژه - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
 

 

غفلت کرده‌ای مادر!
پشتِ یک قلبِ عاشق
فرزندت آرام آرام می‌‌میرد
و تو فراموش کردن را
به من نیاموختی
مادر!
به من بیاموز چگونه دوست نداشته باشم کسی‌ را که دوستم ندارد؟
مرا دریاب مادر!
خالی‌ِ لحظه‌هایِ من پر از اندوهی ژرف است
که مرا به نبودن نزدیک و نزدیک تر می‌کند
مادر!
از ضربانِ قلبِ من بگیر این غمِ کشنده را
من آرام آرام می‌میرم...


 
 
رو به آفتاب...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

 

 

 

من از عطرِ آهسته‌ی هوا می‌فهمم

تو باید تازه‌گی‌ها

از اینجا گذشته باشی.

گفت‌وگویِ مخفی ماه وُ

پرده‌پوشیِ آب هم

همین را می‌گویند.

دیگر نیازی به دعای دریا نیست

گلدان‌ها را آب داده‌ام

ظرف‌ها را شسته‌ام

خانه را رُفت و رو کرده‌ام

دنیا خیلی خوب است،

بیا!

علامتِ خانه‌بودنِ من

همین پنجره‌ی رو به جنوبِ آفتاب است،

تا تو نیایی

پرده را نخواهم کشید.

 

 

شاعر عزیز: سید علی صالحی


 
 
خانه تکانی دل...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱
 

 

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهاتت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت
............
 دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت...
حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند

...

کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"

 

"بهار لحظه هایتان لبریز از شکوفه های گیلاس..."

 


 
 
بدون شرح
نویسنده : منیژه - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱
 

 

هر چه انسان تر باشیم زخمها عمیق تر خواهند بود...

هر چه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت...بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهائی هایمان بیشتر خواهد شد...
شادی ها لحظه ای و گذرا هستند...شاید خاطرات بعضی از آنها تا ابد در یاد بماند،

اما رنجها داستانش فرق میکند تا عمق وجود آدم رخنه می کند و ما هر روز با آنها زندگی می کنیم... انگار که این خاصیت انسان بودن است!

 


نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

اوریانا فالاچی


 
 
من چه دل تنگم...
نویسنده : منیژه - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
 

 زمونه...آی زمونه...من دلم واسه خودم تنگه!!

واسه پاکی...واسه رو راستی این آدمای نیک چهره... 

واسه شعرِ همیشه باز باران با ترانه، من دلم تنگه... 

از این شهر پرآشوب و دغل من خسته و سردم 

دلم آغوش گرم یار میخواهد... 

وااای من چه دلسردم... 

نمی جویم! نمی بینم! چه راهی هست سوی نیکبختی؟؟ 

برای برگ های زرد پائیزی...

 برای خش خش کفش کتونی رو برگای خزونی...

 برای تاب بازی، آب بازی...

 وااااای من چه بی برگم...

 همیشه خسته ام حالی برایم نیست...

 برای جانماز ترمه ی مادر...برای ظهرهای گرم و تب آور...

 برای شاد بودن....دور هم بودن...

 آآآآآخ برای دستهای پیر بابا من دلم تنگه...

 برای شعر...برای نم نم بارون...برای چک چک ناودون...

 برای رقص بی آهنگ...برای رنگ لاکی رنگ...

 برای هر چه بی رنگی دلم تنگه...

 برای نون و انگور و کمی پونه...

 برای کرسی و گرمای تو خونه...

 برای کشمش و انجیر و شاهدونه...

 برای شب...برای روز...برای وقت بی وقتی...

 برای مشق...برای رقص...برای یک سبک رختی...

 دلم تنگه...

 برای برف...برای چتر...برای بوسه های گرم

 برای کوچه ی بن بست...برای سرخی یک شرم...

 برای کوچه های تنگ و بی پایون...برای کاهگل و بارون...

 واسه دلهای بی سامون...دلم تنگه...

 برای آینه، یک اخم...برای بوسه بر یک زخم...

 برای تو...

 برای شعر...

 برای هرچه دلتنگی ست...

دل  تنگم...

                                                 

                                                                                         منیژه نوشت 

نیمه ی زمستان 91

 


 
 
← صفحه بعد