دل نوشته های یک آذردخت

عید یعنی...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠
 

امسال رو برعکس هر سال اینجا موندم و نرفتم...این اولین سالی بود که شب عید رو در کنار مامان نبودم... شب عید یه خورده غصه خوردم و اشک ریختم، اما خب تصیمی بود که خودم گرفته بودم و باید می موندم...

عید واسه من یعنی شکوفه های زیبای گیلاس حیاط مامان بزرگ که الان دیگه نیست...عید یعنی عیدی هایی که با عشق از بابابزرگ، دایی ها و خاله ها میگرفتیم و باهاش هله هوله می خریدیم و کلی خوش بودیم....

عید واسه من یعنی ملافه های سپیدی که مامان با وسواس خاصی از توی چمدون قدیمی درمیاورد و همیشه بوی تازگی و نویی میداد...مامان ملافه های سپید و رو پتوها میکشید و دور تا دور اتاق پذیرایی رو پتو می اندخت و پشتی می ذاشت...و به من و داداش کوچیکه سفارس می کرد که روی پتوها نریم...عید یعنی همون شیرینی خوری بنفش خوشگل جهیزیه ی مامان که پر بود از شیرینی های خونگی که خودش پخته بود...عید یعنی ساعت های اولیه بعد از تحویل سال شال و کلاه کردن...لباسای نو پوشیدن و رفتن خونه مامان بزرگ...و این یعنی خودِ خود زندگی...دیدن دخترخاله ها و پسر خاله ها و دختر دایی ها و پسر دایی ها و گرفتن عیدی و خوردن تنقلات و بازی و آتیش سوزوندن تو حیاط بزرگ خونه مامان بزرگ و یه دنیا شیطنت و شیطنت و شیطنت...انگار کل قشنگی های دنیا تو همون روزا و لحظه ها خلاصه میشد...عید یعنی بوی عطر قورمه سبزی شب عید مامان و عطر ریحون سبزی خوردنی که بابا صبح اول وقت می رفت می خرید و مامان با وسواس خاصی پاکش می کرد، آخه سبزی خوردن شب عید بود...مامان از صبح توی آشپزخونه مشغول آشپزی بود تا شام شب عید به بهترین شکل ممکن تهیه بشه با اینکه خسته بود شاید یه خستگی یک ماهه تو تنش بود اما یه لبخند همیشگی که نشونه ی رضایت از زندگی بود رو لبای قشنگش نقش بسته بود...عید یعنی لحظه ی تحویل سال...آره تحویل سالی که هر وقت نزدیک میشد، حالا میخواست هر ساعتی از شبانه روز که باشه، مامان دستی به سر و صورت خسته اش می کشید...لباس نو می پوشید و وضو می گرفت و سجاده اش رو کنار سفره ی هفت سین پهن می کرد و قبل از تحویل سال نماز و قرآن میخوند و دعا می کرد و بعد سال نو که از راه می رسید صورت هر چهارتامون رو می بوسید و برای هر کدوممون یه دعای مخصوص می کرد...یه دعای ویژه می کرد...عید یعنی بعد از تحویل سال اولین عیدی رو از لای قرآن از دست بابا گرفتن و برامون آرزوی رزق و روزی حلال و زیاد کردن...عید یعنی همه ی این چیزا...عید یعنی عشق و دوست داشتنی که تو خونواده ی شش نفره ی ما بود و خدا رو شکر هنوزهم هست...عید یعنی گرمای آغوش مامان...عید یعنی گرمای دستای مهربون بابا...عید یعنی آرامشی که مامان با چشمای پر از مهرش بهمون هدیه میداد...عید یعنی هر وقت که دلِ شاد و روحِ آرومی داشته باشی......