دل نوشته های یک آذردخت

پراکنده گویی های نیمه شب من...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

دوباره بد خواب شده ام...هی غلت می زنم...هر چند دقیقه یکبار...هی بالشم را جابجا می کنم...دقیقاً نمی دانم چه ساعتی از شب است...لحظه ای بدنم گُر میگیرد...چند ثانیه بعد مثل کوهی از یخ سرد می شوم...سردِ سرد...خسته ام...خیلی خسته...ازشدت همین خستگی ست که بد خواب شده ام...تلاش بیهوده ای ست...تلاش برای خوابیدن...آرام شدن.... بلند میشوم...میروم پشت پنجره...پرده را کنار میزنم، آسمان سیاه پر از ستاره را نگاه میکنم...دلم برایت پَر می کشد...حتم دارم الان که من بیدارم و به یادت آسمان را اینگونه نظاره میکنم تو ساعت هاست که خوابیده ای...نه...نه...خیلی هم مطمئن نیستم، ساعت را نگاه میکنم...3:30 صبح است...شاید تازه بیدار شده ای و به استقبال نماز صبح رفته ای...یادت که نمی رود دعایم کنی...آآآآه باز هم می گویم سخت دلتنگت هستم...

به سراغ یخچال می روم...یک لیوان آب خنک بر می دارم...می آیم کنار پنجره می نشینم...پنجره را اندکی باز میکنم...نسیم خنکی صورتم را نوازش می دهد...و موهای آشفته ام را توی صورتم می ریزد...جرعه جرعه لیوان آب را سرمیکشم...لیوان خنک را به صورتم می چسبانم...چه حس خوب و خوشایندی ست...دیگر این بی خوابی نیمه شب برایم آزار دهنده نیست...دیگر فکر اینکه چند ساعت بعد باید با این خستگی و بی خوابی به اداره بروم و بعد از اداره هم تا دیر وقت دانشگاه باشم آزارم نمیدهد...

روی کاناپه ی  کنار پنجره دراز میکشم...دلم میخواست الان توی پنت هاوس یک برج بلند توی شمال غرب تهران بودم...نزدیک پارک پرواز...ارتفاع و بلندی را دوست دارم...شب را هم همیشه دوست داشته ام...از بچگی...کنار پنجرهء قدی اش نشسته بودم و از آن بالا به همه چیز این زندگی فکر می کردم...به روابط بین آدمهایش...خیال دور از ذهنی نیست...دیگر به این باور رسیده ام که به هر آنچه که بخواهم میتوانم دست پیدا کنم...

رمان نیمه تمام روی میز را بر میدارم... توی این تاریکی به سختی می توانم نوشته های کتاب را بخوانم اما با حرص و ولع تمام سطر به سطر میخوانم...جنگ و صلح را می گویم...این کتاب آنقدر برایم جذاب است که کتاب را نمی خوانم...می بلعمش...دوسش دارم...یک جورهایی با تمام شخصیت های داستان ارتباط برقرار کرده ام...اما ناتاشا را طور دیگری دوست دارم...دختر پر شور و نترس و مهربانی ست...با ناتاشا همزاد پنداری می کنم...

به سفر هفته آینده فکر می کنم...دلم میخواهد این یک هفته را که نیستم حسابی استراحت کنم...میتوانم از اداره و دانشگاه و کارهای خرد و ریز دائمی و مشغله های فکری همیشگی ام رهاااااا شوم...رهای رها....میتوانم یک چند روزی بدون دغدغه باشم...آرامه...آرام...مثل آنوقت ها که بچه بودم....