دل نوشته های یک آذردخت

احساس این روزهایم...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠
 

احساس رخوت و سستی می کنم...احساس می کنم یک جورهایی انرژی ام ته کشیده است... درست مثل ماشینی که در جاده ای طویل و بی انتها در حال حرکت است و ساعت هاست چراغ بنزین اش روشن شده و هر لحظه بیم و هراس خاموش شدن و ایستادن را دارد...انقدر احساس سستی می کنم که گویی  انرژیی برای حرف زدن هم ندارم چه رسد به راه رفتن و انجام دادن کارهای معمول روزانه ام...دلم میخواهد بخوابم...برای چند روز...چند هفته و شاید چند ماه...و هیچ کس هیچ سراغی از من نگیرد...هرچه روزهای بهاری بلندتر و کشدارتر می شوند من هم بی حال و حوصله تر می شوم...گرم شدن هوا هم مزید بر علت شده است...شاید برای منی که دختر سرما و روزهای کوتاه و شبهای بلند پائیز هستم این گرما و روزهای کشدار و بلند برایم خیلی خوب و خوشایند نباشد، که قطعاً هم همینطور است...

اما این را خوب می دانم که من هم دیگر آدم آن سالها نیستم...آدم ده سال پیش...دختری که تازه وارد این شهر شلوغ شده بود...که تازه وارد محیط کار شده بود...می دانم که دیگر دختر پرشور آن سالها نیستم، انگار انرژی ام ته کشیده است، خیلی زود خسته می شوم...خیلی زود کلافه می شوم...خیلی زود کم می آورم...دیگر مثل آنوقت ها نیستم، که یک تنه صبح تا عصر اداره باشم؛ اضافه کار هم بمانم...دانشگاه هم بروم و بعد بیایم خانه و به رتق و فتق امور خانه هم بپردازم و خم به ابرو نیاورم...که چند ماه مادرم را نبینم و این دوری را دوام بیاورم...

اعتراف می کنم که دیگر توی این شهر شلوغ خاکستری هیچ اکسیژنی برای نفس کشیدنم نیست... اعتراف می کنم که دیگر تحمل دوری آدم های خوب زندگی ام را ندارم...اعتراف می کنم که من از ابتدا هم آدم خیلی از کارها نبودم و نیستم...اعتراف می کنم که از نظر من خیلی از حرف ها ارزش شنیدن و گفتن را ندارند...اعتراف می کنم که آدمی فوق العاده احساسی و شکننده هستم...اعتراف می کنم که هنوز بعد از گذشت این همه سال جرأت و شاید تحمل شکستن دل کسی را نداشته و نخواهم داشت...اعتراف می کنم که هنوز هم نمی توانم با هر جور آدمی همصحبت  شوم و هر حرفی را بزنم و بشنوم... اعتراف می کنم که با اینکه همه چیز را خیلی زود فراموش می کنم درد بعضی از زخم ها هنوز هم روی دلم مانده است...و باز اعتراف می کنم که دیگر به گذشته و زخم هایش خیلی فکر نمی کنم...با همهء این تغییرات در وضعیت زندگی ام اما از نظر احساسی من همان آدمم با همان خصوصیات و ویژگی های خاص خودم...که هنوز دستخوش هیچ تغییری نشده است...هنوز اعتقادها و باورهایم همان است...

باز با این همه سستی...با این همه خستگی و کلافگی و با همه ی این اعترافات که با گفتنش قدری سبک و آرام شدم...زندگی با همهء  زیبایی ها و زشتی هایش برایم جریان دارد...شاید پر شورتر و جذاب تر از گذشته...هر چه به پایان دهه سوم زندگی ام نزدیک تر می شوم حس می کنم دارم وارد فصل جدیدی می شوم...احساس می کنم باید دوباره از نو شروع کنم...تا پخته تر شوم...تا ساخته تر شوم...تا باز هم قوی تر شوم...تا نگذارم زندگی ام رنگ روزمرگی به خود بگیرد...