دل نوشته های یک آذردخت

باز باران...
نویسنده : منیژه - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠
 

1-بالاخره هوای ابری و بارونی این روزای پاییتخت تونست حال و هوای  این دل ناماندگار بی درمان من و یه خورده بهتر کنه...

بازم دم بارون گرم...

2-میخوام برم یوگا...این دفعه جدی و مصمم...میخوام به وضعیت روحی این روزام یه سرو سامونی بدمممممم...

3-فردا دارم با چند تا از دوستای خوبم میرم ماسوله...دلم بدجوری برای جنگلای بکر و آتیش روشن کردن  و هوای ابری و مه گرفته و نم نم بارون و خیس شدن از آب بارون و شالاپ شلوپ کردن و فریاااااااااااااد کشیدن تو دل جنگل و رهاااااا شدن از همه ی قید و بندهای این روزگار  و دور هم جمع شدن و آوزار خوندن و خیلی چیزای دیگه خیییلی تنگ شده.........

4-دلم برای پاییز و اون روزای قشنگش تنگه....راستش دلم برای منیژه هم تنگ شده...آخه خیلی وقته که دیگه سراغی از خودمم نگرفتم این روزا دلمم از دستم خیلی شاکیه...دلم برای ساده شدن...ساده نوشتن...برای بی پرده نوشتن خیییییلی تنگه...

 

به هر حال امیدوارم خوش بگذره و من سرحال برگردم...