دل نوشته های یک آذردخت

خدایا ممنونم...
نویسنده : منیژه - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

خدا رو شکر می کنم به خاطر تنها فرشته ی زندگیم مادرم

خدایا هزاران بار در هر لحظه شاکرم که یکی از بهترین مادرهای دنیا رو به من دادی، مادری که یک عمر زحمت کشید تا بذر عشق و محبت رو تو دلای ما 4 تا بکاره، مادری که یک عمر تلاش کرد تا مارو هرچه بیشتر و بیشتر به خدا نزدیک کنه، مادری که یک عمر خون دل خورد تا ما بزرگ بشیم و واسه خودمون کسی بشیم. . .

هیچ وقت فراموش نمی کنم شبایی رو که تو تب می سوختم و مامان تا صبح بالای سرم بیدار بود...

هیچ وقت فراموش نمی کنم شبهای امتحاناتم رو که مامان پا به پای من بیدار می موند که نکنه من خوابم ببره...

هیچ وقت فراموش نمی کنم وقتی برای نماز صبح بیدار نمی شدم منه خواب آلود رو می برد و آب به صورتم می زد تا نمازم قضا نشه...

هیچ وقت فراموش نمی کنم وقتایی که چشمام بارونی می شد پا به پای من اشک می ریختی...

هیچ وقت فراموش نمی کنم که چطوری سخاوت رو تو وجودم به ودیعه گذاشتی...

هیچ وقت فراموش نمی کنم وقتی از کسی ناراحت به خونه بر می گشتم بهم می گفتی مامان ببخش تا خدا هم، تو رو ببخشه، ممنونم به خاطر حس ببخشی که از همون کودکی به من دادی...

هیچ وقت فراموش نمی کنم چهره ی نورانیت رو، تو شبی که می خواستی به سرزمین وحی بری و من اشک شوق می ریختم، مامان اون شب یه فرشته ی واقعی شده بودی و تا بری و برگردی من و معصومه ات از شوق هزاران بار در هر لحظه مردیم و زنده شدیم...

هیچ وقت فراموش نمی کنم شبهای یلدایی رو که بدون حضور تو در غربت سر کردم...

هیچ وقت فراموش نمی کنم این سالهایی رو که از آغوش گرم تو دور بودم و حسرت دیدارت رو لحظه به لحظه کشیدم...

خدایا ممنونم به خاطر تنها فرشته ی زندگیم!!!