دل نوشته های یک آذردخت

باران...
نویسنده : منیژه - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
 

 

باران می آید

و ما

تا فرصت سلامی دیگر

خانه نشین می شویم...

 

پی نوشت:

دیشب تو آشپزخونه وقتی مشغول شستن ظرفها بودم...لای پنجره رو که باز کردم بوی خاک بارون خورده تا عموق جووونم رسوخ کرد و من و برد به روزها و شبهای ابری و بارونی زادگاهم...به بوی دیوارای کاهگلی بارون خورده...به بوی یاس های رازقی حیاط مادر بزرگ...

 

از بهار همین برایم بس که حسِ تازگی می کنم...حس نویی...حس خوبِ زندگی...