دل نوشته های یک آذردخت

بدون عنوان
نویسنده : منیژه - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

وقتی که حالِ دلم خوش نیست و هوای حوصله ام نیست...

و دلم میخواهد تمام شب را بدون هیچ گفت و لطفی و هیییییچ تکلمی سَر کنم...

میروم گوشه ای از تخت مچاله میشوم و همان پتوی مسافرتی همیشگی ام را روی سرم میکشم و تووی لاک تنهایی ام میروم و به خیلی از چیزها، اتفاقات و آدمهای زندگی ام فکر میکنم...از گذشته های دور و دراز گرفته تا آینده ی نیامده ام...از حیاط قدیمی و بزرگ خانه ی مادر بزرگ گرفته با آن گلدان های رنگ و وارنگ شمعدانی اش تا همین حیاط فسقلی خانه ی خودمان...از همبازی های دوران کودکی ام تا همه ی آدم های کوچک و بزرگ این روزهای زندگی ام..بعد رمان نیمه تمام زیر بالشم -سقوط آلبرکامو- را برمیدارم و شروع میکنم به خواندن و به مهربان میگویم در اتاق را آهسته ببند...و هر کس سراغم را گرفت بگو خانه نیست...بگو ناخوش احوال است...

حالِ مرا میفهمد و فقط سکوت میکند و هراز گاهی مابین اخبار گوش دادنش می آید و صورتش را به در اتاق می چسباند و می پرسد بانو خوبی...و من آهسته و آرام میگویم خوبم...نگران نباش...

 

پی نوشت:

ما آدم ها نمی دانیم کی و کجا یکدیگر را به دست می آوریم و نمی دانیم کجا و کی ممکن است همدیگر را از دست بدهیم...هیچکس نمی داند...قدر همدیگر را بدانیم...زمان غارتگر عجیبی ست...بی رحم است و زندگی به شیوه ی امروز توانایی بسیاری برای مشغول کردن دلِ آدم ها به خودش دارد...باید سخت مراقب بود....