دل نوشته های یک آذردخت

حال و هوای این روزام...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

این روزها ترجیح میدم سکوت کنم...تا حرف بزنم...حوصله هیچ کس و هیچ چیزی رو ندارم...دام میخواد یه چند وقتی تنها باشم...تنهای تنها...بدون هیچ دغدغه ای...

به مهربون...به مامان...میگم به خدا چیزی ام نیست...یعنی خودمم نمی دونم چمه...نفس کم میارم...انرژی ندارم...بی حوصله ام...کلافه ام...دلتنگم...انقد بی حوصله که حتی حوصله ی خودمم ندارم...

هر کی هرچی میگه میگم باشه...چَشم...آره همونه که تو میگی...بدون هیچ جر و بحثی...بدون هیچ مقاومتی...

یه چند وقتی دست از سرم بردارید...بذارید توو حالِ خودم باشم...شاید خووب شدم...

دیشب داشتم به مهربون میگفتم روزی که اولویت های حج رو اعلام میکردن دلشوره داشتم که الان آماده ی رفتن نیستم...یا چقدر باید زمان بذارم تا آمادگی روحی واسه رفتن پیدا کنم...حالا حکمت زود رفتنم رو میدونم....الان واقعاً برای رفتن آماده ام...شاید بیشتر از هر وقت دیگه ای...

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد/پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد...

حالا حکمت همه ی اون اتفاقات و شاید امتحانات رو میفهمم...میخواستی تا بیشتر از هر وقتی به تو نزدیک تر شم...میخواستی فقط و فقط با تو باشم...هستم...الان فقط با توأم...شاید اونجوری که میخوای نباشم...اما این روزا فقط با توام...فقط چشم امیدم به دستان گره گشای خودتِ...دستام فقط توو دستای خودتِ...توکلم، فقط به خودتِ...

بیا مثلِ همیشه کنارم باش...