دل نوشته های یک آذردخت

بوی باران و پائیز نیامده...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
 
پنج شنبه شب است...دوباره بد خواب شده ام...هی غلت میزنم...هی بالشم را جابجا میکنم...خودم میدانم همان یک ساعت خواب لعنتی بعد از نهار این بیخوابی نیمه شب را برایم به ارمغان آورده است.....یک روز، یک جایی که دقیقاً یادم نیست کجا بود...خوانده بودم وقتی بد خواب میشوی، باید کتاب بخوانی...TV تماشا کنی...یا چه میدانم خودت را با یک چیزی سرگرم کنی...اما من این وقت شب حسِ  هیچکدام از این کارها را ندارم...
نسیمی خنک از پنجره ی نیمه باز اتاق به پاهایم میرسد و حالِ دلم را به یکباره عوض میکند...واااایییییییی این خنکای نسیم چقدر برایم قریب و آشناست...در دلش بوی پائیز مهربان را دارد...حس شیرین و خوشایند زندگی کردن و شاید زنده بودن...از تخت پائین می آیم...انگار جان تازه ئی گرفته ام...با همان پاهای برهنه روی پارکت سرد و سخت کف اتاق آهسته و آرام به سمت آشپزخانه ی کوچک و ساده ام میروم....
باید یک فنجان قهوهء ترک به همان سبک و سیاق خاص خودم ترتیب بدهم...تلخِ تلخ...و یا شاید با مقداری شیرینی اندک...رادیو را روشن میکنم...یکی از چندین شمعِ روی بار آشپزخانه را هم...برنامه های شبانگاهی رادیو پیام را بیشتر از هر وقتی دوست دارم...با همان مجریانی که اعتبار حضورشان به دانش، لحن بیان و گفتار ویژه‌ای ست که دارند...مجری امشب باید محمد صالح علا باشد.....قهوه جوش کوچکم را برمیدارم و یک قاشق مرباخوری قهوه ی ترک، یک فنجان شیر و یک تکه شکلات Gourmef هم پشت بندش اضافه میکنم....حرارتش میدهم تا آماده شود...وااااااااااای عطر این قهوه ی ناب ترک دیوانه ام میکند...توی همان فنجان همیشگی ام میریزم و می آیم روی کاناپه ی کنار پنجره لم میدهم...پاهایم را روی لبه ی میز میکشم و با دستِ راستم موهایم را پشت گوشم میدهم...و طبق عادت معمول که خاصِ خودم است، فنجان داااااغ قهوه را بین دو دستم میگیریم و بعد روی گونه ی راستم می چسبانم...این حرارت و گرما را در کنار خنکای هوای دم دمای صبح یک روز شهریوری دوست دارم...
واااای خدای من واقعاً بوی پائیز می آید...پائیز من...فصل زندگی من...فصل بودنم...
باید عاشق باشی...باید عاشقش باشی...باید برای آمدنش شش ماه از سال را انتظار بکشی تا اینگونه دیووووانه وار بوی آمدنش را از هزار فرسخی با تمامِ جانت حس کنی...آنقدر سرمست از بوی پائیز نیامده و قهوه ی ترک میشوم که اصلاً یادم میرود چرا این وقت شب به جای آنکه توی رختخوابم باشم، فنجان به دست کنار پنجره ی نیمه باز اتاق نشسته ام و با همین حس های به ظاهر کوچک دل خوش میشوم...