دل نوشته های یک آذردخت

من و احساسم...
نویسنده : منیژه - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
 

 

هیچ وقتی از این روزگار به اندازه ی این روزها و لحظه ها دلم نخواسته زمان به عقب برگرده...

انقدر که مانتو شلوار توسی کلاس اولم اندازه ام بشه و مامان یه سیب زرد و آبدار پاییزی با یه لقمه نون پنیر با دستای مهربونش توی کیف کوچیکم بذاره...همون کوله پشتی کوچیکی که عکس پسر شجاع و خرس مهربون روش چسبیده بود...

آره حالا که بوی پائیز میاد...بوی مهر میاد...بوی مهربونی میاد...من دلم همون روزا رو با همون حس های ناب و بی نظیر میخواد...همون حس های بکر و دست نخورده...

 

 

پی نوشت:

من بعد کامنت های بی نام و نشان و بی سر و ته خذف خواهند شد...