دل نوشته های یک آذردخت

.......
نویسنده : منیژه - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱
 

دارم از دستای عشقت یه جورایی رها میشم

اگه شاه بازیِ عشقِ، تو دیگه مات و من کیشم

دارم میرم که از نو شم، گلم نگو که بی رحمی

می خوام حرف بزنم رو راست و این حرفا رو می فهمی

واسه این که خیلی چیزا بمونه باید نباشه

گاهی ماهی واسه موندن باید از آب جدا شه

گاهی هم باید بمیری تا که یک زندگی نو شه

بهتره گلی نباشه تا باغ گلا درو شه


میدونم سخت جون میدم باور کن این و فهمیدم

ولی خسته شدم بس که دلم رنجید و خندیدم

تو خوب و من بده عالم از این حس تو خوشحالم

تو این حال و هوای عشق به جون تو بده حالم

واسه این که خیلی چیزا بمونه باید نباشه

گاهی ماهی واسه موندن باید از آب جدا شه

گاهی هم باید بمیری تا که یک زندگی نو شه

بهتره گلی نباشه تا باغ گلا درو شه

تو خوب و من بده عالم از این حس تو خوشحالم...