دل نوشته های یک آذردخت

دل نوشت...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱
 

خدا را دیده ای آیا؟؟؟

و هنگامی که میفهمی...دگر تنهای تنهایی...رفیقی...همدمی...یاری کنارت نیست!!!

و میترسی که راز بی کسی را با کسی گویی...

یکی بی آنکه حتی لب تو بگشایی به آغوشی تو را گرم محبت میکند با عشق...

.......باید یه چیزی علت بشه تا وقتی داری ذره ذره ذوب میشی...آب میشی و عینهو یه جسمی که تو مرداب گیر کرده و آروم آروم پایین میره و چند ثانیه بعد واسه همیشه نیست و نابود میشه...یه دستی از غیب بیاد و در اوج ویرونی و ناامیدی بکشتت بیرون...یه حس گرم و حیات بخش...یه حسی که تو رو از جات بلند کنه...از تخت بیارتت پایین...امید و نشاط  رو به تک تک سلول هات برگردونه...و اونوقت افسردگی...کرختی و بی حوصلگی برای همیشه رخت برببنده و بره...و اون نیرو چیزی نیست جرء نیروی ایمان...اون دست...دست کسی نیست جزء دستان گره گشای پروردگار...اینا که میگم شعار نیست...حقیقتِ محضِ...حقیقتی که با بند بند وجودم اون و لمس کردم...باید خدا بخواد...باید خودت بخوای...باید بخوای که به سمتش بری...که همه چیزت بشه...که بود و نبودت بشه...که همه ی نیازت از دنیا بشه...باید ازش بخوای که لحظه ای رهات نکنه...لحظه ای ازت چشم برنداره...باید یه جورایی رها بشی...از همه چیز...از تمام تعلقات دنیوی...باید همه چیزت بشه اون...باید تمامیِ کردارت به خاطر رضای اون باشه...اونوقتِ که لحظه ای ازت چشم برنمیداره...لحظه ای رهات نمیکنه...تو لحظه های دلتنگی سرت رو تو دستاش میگیره و میگه: حالا با زبون بندگی برام حرف بزن...اون وقتِ که دیگه دلت آزده خاطر نمیشه...اگه ته ته همه ی کردار و پندارت به خاطر رضای اون باشه......دیگه هیچ توقعی از بنده نداری...

و اگه به مراحل بالاتری از کمال رسیدی همون بودن خودش برات میشه همه چیز...همینکه باشه یعنی خودِ خودِ زندگی...