دل نوشته های یک آذردخت

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو مرا می روبد!!!
نویسنده : منیژه - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

ساعت 7 صبح با صدای مهربون از خواب بیدار می شم (الان می گین چه خوش بحالشه، نه بابا این خبرا نیست خونه به محل کارم خیلی نزدیکه) چه بیدار شدنی فقط منتظرم از اتاق بره بیرون دوباره سرم رو می برم زیر پتو، خلاصه با تهدیدهای مهربون که اگه بیدار نشی من رفتم و هر روز دارم به خاطر تو تاخیر می خورم و تو محل کارت نزدیکه و امروز فرداس که رئیس توبیخم کنه و هزار تا غر دیگه از رختخواب دل می کنم، حس ندارم، پاهام درد می کنه، می رم تو دستشوئی خودم رو تو آیینه می بینم قیافه ام خیلی خسته اس، چشمام به سختی باز می شه مهمتر از همه گیج می زنم دلم می خواد دوباره به رختخواب برگردم، دیشب تا دیروقت پارک بودیم و دوچرخه سواری کردیم، می گم تو برو من حالم خوب نیست باید یه کم دیگه بخوابم امروز دیرتر می رم اداره، با ناامیدی خداحافظی می کنه و می ره اما مثل همیشه قبلش کلی سفارش می کنه که منیژه نگیری تا ظهر بخوابی، زود پا می شی و...

و من خوشحال و سرمست به رختخواب بر می گردم و مثل کسی که دنیا رو بهش دادن می رم زیر پتو و بالش مهربون رو بغل می کنم، نسیم خنکی که از پنجره ی نیمه باز اتاق به صورتم می خوره بهترین نوازش دنیاست (به قول سهراب: و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو مرا می روبد) نمی دونم کی خوابم می بره ساعت 8/10 با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می شم، مهربون پشت خط می گه خانم پاشو دیگه به اندازه ی کافی خوابیدی...پاشو برو سرکار... خیلی دیر کردی... بی اعتنا به تهدیدهای اون تو دلم می گم تلفن رو که قطع کردم دوباره می خوابم، تلفن رو می ذارم تو فکر اینم که دوباره بخوابم اما حرفاش کار خودش رو کرده دیگه نمی تونم بخوابم، البته دیگه خسته هم نیستم، می رم که آماده شم برم سرکار...