دل نوشته های یک آذردخت

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩
 

درست است که من

همیشه از نگاه نادرست و طعنه ی تاریک ترسیده ام

درست است که زیر بوته باد سر بر خشت خالی نهاده ام

درست است که طاقت تشنگی در من نیست

اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید!!!!!

 

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد

حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنه ی تاریک نمی ترسم

حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمی ترسم

حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازه ی کتاب غصه بسیار نمی خورم

 

حالا دیگر به هر زنجیری که می نگرم بوی نسیم و ستاره می آید

حالا به هر قفلی که می نگرم کلام کلید و اشاره می بارد

شاعر که می شوی، خیال تو یعنی حکومت دوست

باور کنید! هی من ساده، ساده به این ستاره رسیده ام؟؟

من از شکستن طلسم و تمرین ترانه

به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام

درست است

من هم دعاتان می کنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید

از هر طعنه تاریک نترسید

از پسین و پرده خوانی غروب

یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید

دوستتان دارم

ای سادگان صبور، سادگان صبور!!!!

شاعری که با شعرهاش نفس کشیدم، عاشقی کردم، زندگی کردم....    

سیدعلی صالحی

شراره ممنونم به خاطره همه ی خوبی هات، مهربونی هات و آرامشی که در کنارت پیدا می کنم، ممنونم به خاطر قلب پر از مهرت...

مهربان رئیس ممنونم به خاطر سخاوت و روح بزرگی که داری...

خدایاااااااااااااااااااا ممنونم به خاطر همه چیز...............................................