دل نوشته های یک آذردخت

بازگشت به دوران کودکی...
نویسنده : منیژه - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩
 

بخش عظیمی از وجودم مربوط به گذشته و خاطراتمه، خاطرات دوران کودکی ام، نوجوانی ام، زادگاه مادری ام، خاطرات محله ای که توش بدنیا اومدم... بزرگ شدم، قد کشیدم، مدرسه رفتم، خاطرات خونه مامان بزرگ، دایی، خاله، عمه......گذشته ای که شاید همه ی هویت من و با خودش به همراه داره...گذشته ای که شاید زیباترین و شیرین ترین لحظات زندگی من بوده و هست. وقتی با دخترکان و پسرکان همسایه غرق در بازی کودکانه می شدم... قایم موشک....گرگم به هوا...وسطی...لی لی...

 

خاطرات تابستونایی که مامان حیاط رو آب پاشی می کرد، بعدش رو تخت فرش پهن می کرد و کم کم بساط شام رو آماده می کرد، خاطرات هندونه هایی که روی همون تخت می خوردیم، خاطرات شبایی که شش تایی دور هم جمع می شدیم، خاطرات شبایی که من تا پاسی از شب به آسمون خیره می شدم و به ستاره های پر نوری که آسمون سیاه شهرمو مزین کرده بود نگاه می کردم و همیشه یکی از اون ستاره ها مال من بود مال خود خود من...

خاطرات پائیزهای رنگ و وارنگی که وقتی می یومدن همه ی قشنگی های دنیا رو با خودشون می آوردن و من عاشق راه رفتن روی برگهایی بودم که خش خش اش انگار آرومم می کرد، عاشق قدم زدن زیر بارونهای پائیزی بودم، خاطرات شب های یلدایی که همیشه یادآور یکسال بزرگتر شدن من بودند، خاطرات پرنده های کوچ کرده ای که هر سال پائیز به ایوون خونمون می یومدن و من همیشه به گفته ی بابا بهشون دونه می دادم...

خاطرات بهارهایی که اومدن و رفتن و من عاشق شکوفه های درخت آلبالو و به توی حیاط مون بودم، خاطرات بارونهای بهاری که دیوارهای کاهگلی کوچمون رو خیس می کرد و من سرمست از عطر دیوارهای بارون خورده کودکی می کردم...

خاطرات زمستون هایی که به خاطر سرما و برف فراوونی که می یومد روزها مدرسه ها تعطیل می شد، خاطرات آدم برفی هایی که داداشی برام درست می کرد، خاطرات سرسره هایی که بابا از برف هایی که از پشت بوم پارو کرده بود توی حیاط، برام می ساخت، خاطرات دست هایی که از سرما کرخت می شد و فقط و فقط گرمای کرسی التیامی برای اون بود، خاطرات چکمه هایی که من همیشه ازشون متنفر بودم، خاطرات شب هایی که از شدت خستگی برف بازی نمی دونم کی و کجا خوابم می برد...

بعدها که بزرگتر شدم همه چیز برام رنگ و بویی دیگه داشت...ای کاش توی همون کودکی می موندم...ای کاش اون پاکی و نابی برای همیشه موندگار بود...

می خوام رسماً از بزرگسالی استعفا بدم و مسئولیتهای یک دختر هشت ساله را قبول می کنم. می خوام به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی همه چیز پاک بود، وقتی داشتم رنگها رو جدول ضرب رو شعرهای کودکانه رو یاد می گرفتم، وقتی نمی دونستم که چه چیزهایی نمی دونم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم. می‌خوام ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می‌خوام که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم. می‌خواهم دوباره به همون زندگی ساده خودم برگردم، نمی‌خواهم زندگی من پر بشه از دورنگی، بی مهری، تملق، دروغ، ریا و ... می‌خوام به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عشق، به مهربانی، به دوستی، به فرشتگان، به اشک، به باران، به خداوند و . . .