دل نوشته های یک آذردخت

همینطوری
نویسنده : منیژه - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
 

یک. صبحا که وارد حیاط اداره می شم بوی گلهای یاس و حسن یوسف مستم می کنه و عجیب من و یاد حیاط خونه ی مامان بزرگ می اندازه با اون همه گل حسن یوسف و یاس اش...مامان بزرگ خدا بیامرزدش عاشق این گلا بود البته از همه بیشتر شمعدونی هاش و دوست داشت...شمعدونی های رنگ و وارنگش رو دور حوض فیروزه ای که دست ساز بابابزرگ بود می چید و با چه عشقی بهشون آب می داد...خدا هر دوتاشون و بیامرزه...چه خوبه که حیاط اداره گل حسن یوسف و یاس داره تا من هر روز به یاد مامان بزرگ بیفتم و حیاط خونشون....

دو.از قدیم گفتن چوب خدا صدا نداره...آخه چرا بدی کنیم، چرا دل همدیگه رو بشکونیم، چرا اینقدر مغرور باشیم که انگار از دماغ فیل افتادیم...چرا...چرا....چرا...اونوقت_ که خدا تو کاسه ی آدم می ذاره اساسی!!!!! حالا از ما گفتن...

من که دیگه واقعاً به این باور قلبی رسیدم که در این دنیا عدالت توسط خداوند برقرار است حالا هر کی هرچی دلش می خواد بگه...

سه. دیشب اولین شبی بود که بعد از سالها پیشم نبودی (یعنی به این شکل نبودی) چقدر به من سخت گذشت، انگار بخش عظیمی از وجود من و با خودت برده بودی، تازه فهمیدم که چقدر بهت وابسته هستم، حتی به نفس کشیدن هات...حتی به غر زدن هات...حتی به آزار دادن هات...

دلم برای خاطرات محل کارت و اون همکارای چپر چلاق ات که هر روز با شوق و ذوق برام تعریف می کردی و من با بی میلی تمام گوش می دادم هم تنگ شده بود، دیشب خودم لباس ها رو بردم بالا پشت بوم پهن کردم، دیشب خودم میز شام رو جمع کردم، آخه تو سر قرارت نبودی (که من میز و بچینم و تو جمعش کنی)...

چهار.دارم می رم پیش یه مشاور که ازش راهنمائی بگیرم، این روزا یه جورایی هممون خل شدیم شایدم خلمون کردن...

پنج. داداشی ممنونم که بودی...تنهام نذاشتی...به هیچکی نگفتی...با گریه هام گریستی و با خنده هام خندیدی...دوست دارم هوارتااااااااااا

شش. این وابستگی بیش از حد من به خونواده ام آخر من و خل می کنه...بگو بابا یه کم کمتر محبت می کردین یه کم کمتر محبت کنید آخه چه خبره...این همه ماها رو لوس کردین که چی؟؟؟ نتیجه اش همین میشه دیگه هر شب بچه تون خواب می بینه که زبونم لال داره شما رو از دست می ده...این میشه که هرکی گفت بالا چشت ابرو می شینه هاااای هاااای گریه می کنه

آدم اینقدر لوس میشه...آدم اینقدر ضعیف میشه ...آه حالم بهم می خوره...آقا، خانم شما نکنید این کارو...از ما گفتن...محبت بیش از حد به بچه هاتون نکنید...

هفت. چقدر این روزها خبرهای جور واجور به من می رسه...خیانت...جدائی...چه خبره؟؟؟؟؟ دارید با خودتون چیکار می کنید، شماها به خداوند هم اعتقاد دارید؟؟؟؟؟؟ به چیزی به اسم تاوان عمل هم اعتقاد دارید؟؟؟؟

ندارید دیگه اگه داشتید که این کارا رو نمی کردید...خدایا چی قراره برامون رقم بخوره؟؟؟؟؟

هشت. خدایا چقدر زود آدما رنگ عوض می کنن...چقدر زود همه چیز رو فراموش می کنن...چقدر قدر ناشناس شدن...چقدر همه چیز عوض شده...چقدر ارزش ها و باورهای آدما عوض شدن...چقدر راحت به همدیگه دروغ می گن...چقدر راحت به هم نارو می زن...چقدر راحت سر هم کلاه می ذارن...تازه تو دلشون کلی هم ذوق مرگ می شن که طرف حالیش نیست، هالو_ نه بابا جون اون می فهمه آخه خودشم چند سالیه روزگار اینکارش کرده...چقدر زود گذشته مون رو فراموش می کنیم...اینایی که گفتم همه گیر شده اگه غیر از این باشی غیر طبیعی به نظر می رسی!!!!

نه. این وجدان لعنتی ام من و کشته دیگه...بابا هر چیزی یه حدی داره، اینقدر مثل خوره به جونم میفته که مثلاً یه شب از ساعت 1/30 تا 4/30 صبح بیدار بودم به خاطر عذاب وجدان...نه اینکه ناراحت باشم از این قضیه، همیشه خودم از خدا خواستم که وجدان بیداری داشته باشم تا وقتی کار اشتباهی کردم به راحتی از کنارش نگذرم و با این عذاب وجدان تاوانش رو پس بدم....اما اینجوری دیگه دارم داغون می شم...یکی بیاد به این وجدان بیدار ما یه چیزی بگه...دیگه شورش و درآورده...

ده. دختران روستا به شهر فکر می کنند، دختران شهر در آرزوی روستا می میرند، مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند، مردان بزرگ در آرزوی ارامش مردان کوچک می میرند، خدایا کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد...