دل نوشته های یک آذردخت

گرمای تموز من و تا کجاها برد...
نویسنده : منیژه - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
 

قورخونه رو به سمت فیاض بخش می رم...از شدت گرما احساس می کنم الان کف کتونی ام به زمین می چسبه، گرمای آسفالت کف خیابون رو دقیقاً احساس می کنم، آخه یه جاهایی پاهام تو زمین فرو می ره....صورتم عین لبو شده، گوله گوله عرق از سر و صورتم راه افتاده...سالهای اول که اومده بودم اینجا تابستونا گرما زده می شدم، اما الان اینقدر پوست کلفت شدم که گرمای بیشتر از اینم بهم اثر نمی کنه...کلی خاطرات جور واجور از ذهنم می گذره...تو دو سالی که دانشجو بودم برای رفتن به دانشگاه از این کوچه رد می شدم آخه اتوبوسی که من و تا نزدیکیای دانشگاه می برد سر این کوچه وایمیساد (راه آهن-هفت تیر)، چه بدبختی هایی که نکشیدم، مخصوصاً ترمای تابستون...با هزار التماس دقیقه نود مرخصی می گرفتم، فکرش و کنید تو تابستون...اوج گرما...ساعت 2...مرکز شهر... وسط آلودگی...گاهی اوقات وقتی می رسیدم سر ایستگاه احساس می کردم دارم خفه می شم انگار هیچ اکسیژنی برای نفس کشیدن وجود نداشت... بعضی روزا وسطای کوچه بودم که اتوبوس مربوطه رو می دیدم که از سر کوچه رد می شد و من مثل ماتم زده ها می شدم، آخه اتوبوس بعدی تا یک ربع دیگه نمیومد...گاهی وقتا نمی دونم چجوری مثل جت می دویدم تا به اتوبوس برسم حالا اگه راننده من و تو آیینه می دید و دلش به رحم می یومد وایمیساد، اگه نمی دید هیچ کدوم از مسافرایی که من و در حال دویدن می دیدن (حالا منم زبونم مثل سگ آویزون شده) به راننده نمی گفتن که آقا نگر دار ثواب داره...حالا اگه این اتفاق نادر می افتاد و من به اتوبوس در حال حرکت می رسیدم...همه چپ چپ بهم نگاه می کردن و بعضیا هم با هم زمزمه می کردن، که حالا مجبوری انقدر بودویی که اینجوری حالت بد بشه وایمیسادی با اتوبوس بعدی می یومدی و.........

بعد اون موقع بود که دلم می خواست تو دلم بهشون فحش بدم و بگم: من که مثل شما تا لنگ ظهر نخوابیدم بعد از سر خوشی و گذران وقت با زری جون و کتی جون و... این وقت روز از خونه بیرون بزنم که برم بازار بزرگ و چرخی بزنم و خریدی بکنم....من فلک زده دارم از سرکار میام و نیم ساعت دیگه کلاسم شروع میشه و باید تا 9 شب سر کلاس باشم اگه از این اتوبوس جا بمونم یعنی نیم ساعت از کلاسم جا موندم...کلاس استادی که اگه دیر می رسیدی باید اینقدر پشت در کلاس می موندی تا بالاخره با هزار ترفند همکلاسی هات حواس استاد پرت بشه و تو مثل گربه وارد کلاس بشی...

پی نوشت: گاهی وقتا با خودم می گم واسه این زندگی، کارم، موقعیتی که دارم، مهربونم، سقف بالای سرم، چهار چرخی که سوار میشم و چیزایی دیگه ای که به دست آوردم اینقدر رنج و زحمت کشیدم که حاضر نیستم به هیچ قیمتی از دستشون بدم...اینقدر برای به دست آوردن هر چیزی جنگیدم و تلاش کردم که ارزشش رو شاید بیشتر از هر کسی بدونم...اینقدر سالهای اول زندگیم رو به خاطر کار مهربون به تنهائی گذروندم که الان قدر لحظه به لحظه با هم بودنمون و می دونم...اینقدر عین خانه به دوشان از این سر شهر به اون سر شهر اثباب کشی کردم که حالا قدر این چهار دیواری که از خودم دارم رو می دونم هر چند که کوچیک باشه، اینقدر دنبال اتوبوس دویدم و اینقدر مثل گوشت قربونی آویزون میله های مترو شدم که حالا قدر این مرکبی رو که دارم می دونم...اینقدر اون سالهایی اولی که اومده بودم سرکار، همکار بد داشتم که حالا قدر همکارا و دوستای خوبی رو که الان دارم خیلی خوب می دونم و.........

خدایا شکرت به خاطر همه چیز...کمک کن منیژه بیشتر از پیش قدر تمام نعمت هایی رو که بهش دادی بدونه...کمک کن تا بتونم از این امتحان سربلند بیرون بیام...

الهی چنان کن سرانجام کار                        تو خشنود باشی و ما رستگار