دل نوشته های یک آذردخت

خیلی خسته ام!!!!!!
نویسنده : منیژه - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
 

واااااااااااای خدایا دارم دیونه می شم...

بعد از گذشت یه چیزی قریب به 10 ماه از سونامی که وارد زندگی ما شده الان یه چیزی حدود یک هفته اس که من و مهربون داریم کم کم وارد ساحل آرامش می شیم البته این سونامی برای بازمانده هاش علی الخصوص بنده پیامدهای ناگواری داشته...

امتحانات پایان ترم داره شروع میشه و من تا حالا فقط سرکلاس رفتم و جزوه نوشتم دریغ از باز کردن لای جزوه ها...به همین خاطر الان نمی دونم چه خاکی بر سر مبارک بریزم...

(البته این موضوع جدیدی نیست بنده در سال های نه چندان دور هم که دانشجو بودم همین وضعیت رو داشتم...)

کار اداره چند وقتیه که خیلی زیاد شده...وحشتناکه...دیگه دارم خل میشم...هر روز بدتر از دیروز...دوست جون چند روزیه مرخصی_ و همینجور کار از در و دیوار می ریزه...وقتی می رسم خونه از شدت سردرد و خستگی نای حرف زدن هم ندارم...از شدت فشار کار انقدر عصبی میشم که دلم می خواد به زمین و زمان فحش بدم، مثلاً وقتی تو راه برگشت به خونه سوار تاکسی یا مترو میشم منتظرم یکی یه حرف غیرمنطقی بزنه دلم می خواد داد بزنم...هوااااار بکشم...

خداااااااااااااایا خیلی خسته ام...به کی بگم...یکی بیاد یه کاری بکنه...

نه غلط کردم هیشکی نیاد...

1.رئیس تو رو خدا یه هفته به من مرخصی بده!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه با مرخصی چیکار کنم...من یه عالمه کار ناتموم دارم، من یه عالمه جزوه نخونده دارم...

2.استاد میشه از من امتحان نگیرید و همینجوری نمره قبولی بهم بدید به  12 هم راضی ام!!!! به خدا قول می دم از ترم دیگه درسام رو نذارم شب امتحان...(البته قول نمیدم که سر قولم باشم)

3.میشه من برای یه یک ماهی برم یه جایی که دست هیچکی بهم نرسه؟؟؟ دلم می خواد یه یک ماهی موبایل نداشته باشم، به اینترنت دسترسی نداشته باشم، به تلفن...به کوفت...به زهرمار...

آقا، خانم، برادر، آبجی، دادااااااش...هر کی هستی، یه مدتی دست از سر من وردارید...هی اس ام اس ندید، زنگ نزنید، ایمیل ندید که حالت خوبه، زنده ای، مردی، نمی خوای بمیری؟؟؟؟

اصلاً به شما چه؟؟؟؟؟؟ مگه من با شما کار دارم؟؟؟؟؟؟

دست از سرم بردارید بذارید یه ذره آروم بشم خودم میام سراغتون، می خوام برم تو غار تنهائیم...رئیس خیال کن من یه مدت مردم!!!! تو رو خدا هی به من گیر نده!!!! همکارای محترم هی بهم نگید: چته؟ حالت خوب نیست؟ مامان، معصومه خیال کنین منیژه یه چند وقتی رفته مسافرت جائی که نمی تونین بهش زنگ بزنین...دوست جون تو که دیگه این چند وقت در جریان اوحالات بنده بودی!!!! حالا هی گیر بده که چرا باهام حرف نمی زنی؟؟؟ چرا روزه سکوت گرفتی؟؟؟ چرا دیگه آواز نمی خونی؟؟؟ چرا دیگه نمی خندی؟؟؟ داری چیکار می کنی؟؟؟ جون_ جدت تو یکی دیگه گیر نده به خدا دارم قاطی می کنم...

انوقت که خل شدم، باید با کمپوت بیای دیدنم تازه ممکنه نشناسمت که باهات آواز افغانی بخونم...شایدم خودم تنهایی خوندم نظرت چیه؟؟؟؟

نه دلم می خواد برم دیدن مامانم اینا...نه دلم می خواد برم مسافرت...نه دلم می خواد بخوابم...نه دلم می خواد بخونم...نه دلم می خواد بخندم...فقط دلم کمی آسودگی می خواد همین...فکر می کنید چیز زیادی_