دل نوشته های یک آذردخت

یه عصر فکری...
نویسنده : منیژه - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
 

دیروز غروب که رسیدم خونه عینهوووووو جنازه شیرجه زدم تو رختخواب اما مگه خوابم می برد همش با خودم فکر می کردم...فکر....فکر....فکر....

با خودم می گفتم اگه الان در شهر و دیارم بودم یه عصر تابستونی مثل الان رو چجوری می گذروندم...

این روزا که دیگه گرمای این کلان شهر و خستگی مفرط کار و فشار زندگی امونم رو بریده، با فکر کردن به روزهای خوش دوران کودکی و نوجوانی ام سر می کنم، به یاد خونه ی پدری ام، به یاد خونه ی مامان بزرگ اینا که فقط حیاط خونشون 500 متر بود و پر بود از درخت های سیب و گیلاس و آلو و انگور و گلابی و....، به یاد خونه ی دایی، خاله....هیییییییییییی چقدر زود گذشت روزهای_ خوشی که الان فقط یه خاطره ازشون مونده، گاهی اوقات حتی فرصت یادآوری اون خاطرات رو هم ندارم...