دل نوشته های یک آذردخت

امروز یه نغمه ی غم انگیز داشت...
نویسنده : منیژه - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
 

نصیحتم کن، دلالتم کن، ارشادم کن و بگو مرگ حق است

و مرگ پدر بخش کوچکی از حق...

اما هرگز مخواه که بر مزار تازه آب خورده ی پدرم

زار نزنم و مویه نکنم...

همدردی کن

دلداری بده

نوازش کن

اما هرگز مگو که گریستن دردی را درمان نخواهد کرد...

گریستن به خاطر شفای انسان نیست

به خاطر وفای انسان است...

امروز صبح بعد از دو هفته مرخصی به اداره که رسیدم، دم آسانسور با دیدن آگهی تسلیت پدر دوست و همکار نازنینم ندا...احساس کردم دنیا دور سرم چرخید، با خودم گفتم دارم اشتباه می بینم...اما خودش بود...آره بابای ندای عزیز بود...انگار یه چیزی اومد راه نفسم رو گرفت، اشکم سرازیر شد...

ندای_ من...ندای_ مهربون من سه روز بود که پدرش رو از دست داده بود...

حرفهای زیادی از ندا و پدرش دارم که بنویسم اما این بغض لعنتی مدام راه نفسم رو میگیره و قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه، فقط می تونم بگم که:

ندا جان...دعا میکنم که خداوند به تو و صفای نازنین و مادر مهربونت صبر بده و روح پدر بزرگوارت رو قرین لطف و رحمت خودش قرار بده...

آره...امروز واسه من یه نغمه ی غم انگیز داشت...