دل نوشته های یک آذردخت

قصه غربت
نویسنده : منیژه - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

وقتی به سینا و هزاران سینای دیگه فکر می کنم غمم می گیره، وقتی به شیرین ها فکر می کنم که تو این شهر کم نیستند غصه ام می شه، نمی دونم حکمت بعضی از اتفاق ها تو زندگی ما آدما چیه؟؟؟

 

از اینکه تنهایی های دو نفرمون و با شیرین و سینا پر می کنم اصلاً ناراحت نیستم ، از اینکه یه روز استراحتمون رو با سینا سر و کله می زنیم اصلاً ناراحت نیستم، از اینکه می بینم تنها دلخوشی سینا مهربونه خوشحالم و کلی احساس های خوب دارم. شاید خیر و برکت زندگی ما به خاطر وجود سینا باشه، شاید خیلی از موفقیت های ما به خاطر سینا باشه شاید خدا می خواد اینجوری من و امتحان کنه، گاهی وقتا مهربون می گه: منیژه اگه خسته هستی می خوای تنها باشیم. می گم: نه مهربون تنها دلخوشی اون بچه تو هستی من نمی تونم این دلخوشی رو از اون بگیرم. به مهربون می گم یه روز با خدای خودم عهد کردم که تا زنده هستم نذارم شیرین و سینا طعم تنهایی رو بیشتر از این تو این شهر بی در و پیکر بچشن...

شیرینی که خودش پر از یه دنیا غم و غصه اس و یه دنیا آروزی تحقق نیافته، شیرینی که خودش یه عمر درد بی پدری رو چشیده بود حالا باید پسرش هم بدون پدر بزرگ بشه، شیرین خوب درک می کنه غم سینا رو چرا که غم خودش هم بوده و هست، حالا باید پشت و پناه و تکیه گاه پسرش باشه، پسر  3 ساله ای که مدام بهانه هایی می گیره که هممون خوب می دونیم به خاطر نبودن محمد عزیزه، محمدی که با رفتنش شیرین و سینا رو تنها گذاشت و خواست که همه ی ما یک عمر به خاطر رفتنش چشمامون بارونی و دلامون غصه دار بشه.

وقتی می بینم که سینا چه جوری به مهربون وابسته اس و چه جوری خلاء های خودش رو با اون پر می کنه اشک تو چشام جمع می شه.

دلم برای غربت چشمای سینا می سوزه، دلم برای تنهایی های شیرین پرپر می زنه، دلم برای شبهایی که با هم تنهایی سر می کنن آروم نداره.

خدایا خودت یه کاری کن...