دل نوشته های یک آذردخت

نوش دارو...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
 

سرم بسان بازار مسگرهاست...دو مته با ظرافتی خاص شقیقه هایم را نشانه رفته اند تا حفره ای به ابعادی که در حد نابودی ام است در سرم ایجاد کنند...

میخواهم تمام این درد و گیجی که نمی گذارد چشمانم باز بماند را بالا بیاورم...

به سراغ آشپزخانه می روم یک کاسه ی لعابی آبی رنگ بر میدارم...یک سیب یخچالی خنک را در کاسه رنده می کنم...یک فنجان عرق بیدمشک...یک فنجان عرق بهارنارنج...یک فنجان عرق بادرنجبویه را همراه با تکه ای یخ به سیب رنده شده اضافه می کنم...

نمی دانم چه ساعتی از شب است، تمام چراغ های خانه را خاموش میکنم...تاریکی مطلق...معجون مورد نظر را به سان نوش دارو سر میکشم...

یک ربع بعد بیهوش میشوم...به گمانم معجون کار خودش را کرده است.

 

پی نوشت یک سفر:

داریم با چند تا از دوستامون به یه سفر تقریباً طولانی میریم، میگم تقریباً طولانی آخه من مسافرت بیشتر از ٣-۴ روز رو دوست ندارم واسه اینکه دلم برای خونه و همه ی دلبستگی هایی که دارم تنگ میشه...اصلاً دوست ندارم بریم به چند دلیل: بدی آب و هوای اونجا چون میگن خیلی گرم و شرجیه و توی سپتامبر اوج بارندگیه...سازگار نبودن غذاهاش با ذائقه ی ماها و اینکه اگه نخوای اونجا غذا بخوری باید به اندازه ی ٩ روز انواع و اقسام غذاهای کنسرو شده رو با خودت ببری و من از غذای کنسرو شده برای یک وعده هم متنفرم و ترجیح میدم نون پنیر بخورم تا کنسرو...٧-٨ ساعت تو آسمون بودن هم یکی دیگه از دلایلشِ...از همه مهمتر اینکه اصلاً احساس خوشایندی نسبت به این سفر ندارم، هر چند که بلیط ها رزو شده و پروازمون هم چارتره اما من همچنان به کنسل شدنش امیدوارم...