دل نوشته های یک آذردخت

شب قدر
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩
 

امشب سومین شب قدرِ...و من باز هم امسال نتونستم این شبهای عزیز رو در کنار مامان باشم، آخه مامان همیشه شب های قدر رو تا سحر بیداره و مشغول دعا و راز و نیاز و عبادت.ِ..

اون وقتا شب های قدر که میشد مامان از سر شب سجاده ی عبادت و بندگی اش رو پهن می کرد و مشغول دعا و راز و نیاز میشد بعد به نیمه های شب که می رسید کتاب مفاتیح قدیمی اش رو که یادگار ارزشمند بابابزرگ بود میاورد و من و معصومه رو صدا میکرد و با هم میشستیم دعای جوشن کبیر...دعای مجیر...سوره قدر...سوره عنکبوت...سوره رحمن و...می خوندیم و دعا خوندن در کنار مامانی که دلش مثل یه چشمه پاک و زلال بود چه صفایی داشت...وقتی جوشن کبیر رو با هم می خوندیم مامان به پهنای صورت فرشته ایش اشک می ریخت و به این فراز از دعا که می رسید سُبحانَکَ یا لا اله الا اَنت الغوث الغوث خَلصنا مِن النارِ یا رب...با تمام وجودش طلب آمرزش و مغفرت می کرد. و همیشه به ما میگفت به معنای دعا توجه کنید...

مامانِ من تو یه خونواده ی اصیل و کاملاً مذهبی به دنیا اومده، تو یه خونواده ای که به تمام اعتقادها، ارزش ها و باورهاشون به صورت تمام و کمال و اصولی پایبند بودند...مامان دختر یه مردی بود که مردِ خدا بود...مرد خدا به معنای واقعی کلمه...مردی که نه تنها بچه هاش بلکه ما نوه هاش هم به بودنش افتخار می کردیم...و مامان نمونه ی فرزند خلفِ اون خونواده اس...

وااااااااااااااااااااااااااای مامان به قول تو من امسال چه کم سعادت بودم و چه توفیق عبادت و بندگی ازم گرفته شد...و چه بنده ی نالایقی بودم که غرق در دنیای فانی شدم و از اونی که باید غافل...اما من می دونم که تو  مثل همیشه یادت نمی ره که امشب برای عاقبت به خیری دخترت دعا کنی...

 

یه پی نوشت بارونی:

این روزهای تب دار و کش دار تابستون دیگه طاقتم رو طاق کرده و امونم رو بریده...انگار تابستون این روزهای آخر داره بیشتر خود نمایی می کنه و میخواد بگه من هنوز هستم، خیلی دلخوش رسیدن پائیز نباشید...بودن خونه و محل کار در مرکز شهر و وسط آلودگی و ترافیک هم مزید بر علت شده...برای منی که دختر سرما هستم تحمل این روزهای داغ دیگه برام کُشنده است...کی میشه پائیز من از راه برسه و هر روز آسمون ابری بشه و هر روز و هر روز و هر روز بارون بزنه و من سرمست از عطر بارون بشم...

ببار ای بارون ببار...

آی عشق...آی عشق...چهره ی آبیت پیدا نیست...