دل نوشته های یک آذردخت

حرفای دلم با مامان...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
 

این روزها که داره بوی پائیز مهربون، از پنجره ی نیمه باز اتاق وارد خونه میشه و صورت من و مامان رو که دست در آغوش هم خوابیدیم نوازش میکنه...چقدر سرمست و خوشحالم...چقدر خوبِ که این روزا پیشمی مامان...چقدر خوبِ که جنس دلتنگی های من و میفهمی...چقدر خوبِ که حرفهای دل من و تمام و کمال گوش میدی...چقدر خوبِ که من هنوز دختر کوچولوی ته تغاریتم و هنوز هم جوجه صدام میکنی و بهم میگی برات جیک جیک کنم...چقدر خوبِ که هنوز بابا من و به چشم همون دختر کم طاقت و عجول اش میبینه...چقدر خوبِ که صبحا با صدای تو بیدار میشم و با هم دور یه سفره میشینیم و صبحونه می خوریم...چقدر احساس خوبیه که هنوز کنارم هستید و تکیه گاهم...چقدر احساس سبکی می کنم...خدایاااااااا شکرت...خدایااااااااا ممنونم....

به مامان میگم: گاهی وقتا دلم میخواد از تمام قید و بندهایی که عین پیله دور خودم تنیدم رها بشم...رهای... رها...اونوقت مثل کولی های دوره گرد، دوره بیفتم از این شهر به اون شهر و هر گوشه ی دنج و خوش آب و هوایی که دیدم بیتوته کنم و خوش باشم...خوشِِ خوش...بی هیچ دغدغه ای...بی هیچ دل مشغولی...ساده ی...ساده...پاکِ ...پاک...

به مامان میگم: چقدر قدیما خوب بود که همه چیز ساده بود، همه ی آدما پاک و بی آلایش بودن؛ بهش میگم بعضی وقتا دلم از این همه دورنگی و بی مهری میگیره...و اون سرم رو تو دستاش میگیره و میگه دنیا همه جور آدمی داره و رسم زمونه همینه، اما دلتنگ نشو جوجه هنوز هم آدمای خوب پیدا میشن...

با خودم میگم: چقدر خوبِ که مامان من و همه جوره درک میکنه...چقدر خوبِ که جنسِ دلِ من و میفهمه...چقدر خوبِ که من مطالب وبلاگ رو براش می خونم و اون سراپا گوش میشه و گاهی وقتا گوشه ی چشماش بارونی میشه...

به مامان میگم: این روزا دلم میخواد یه ذره واسه خودم زندگی کنم، واسه دلم زندگی کنم...

مامان میگه: این خوبِ...خیلی خوبِ...

من میگم: آخه کی...هیچ وقت واسه خودم درست و حسابی وقت نداشتم...و شاید وقت نذاشتم...

مامان میگه: هیچ وقت دیر نیست از همین امروز شروع کن...