دل نوشته های یک آذردخت

همه چی آرومه...
نویسنده : منیژه - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
 

بعد از گذشت دو هفته از این بیماری طولانی مدت که این هفته ی آخر دیگه خونه نشینم کرده بود و بعدش اومدن این سرماخوردگی ناخوونده، در آخر تابستونی که داره بار و بندیل اش رو جمع میکنه امروز دوباره به سفارش دکتر تو خونه موندم...با خودم گفتم دیگه وقتشه از این حس رخوت و بیماری رها بشم، درسته که تو خونه مونده ام که استراحت کنم تا بهتر بشم اما باید از این حس و حالی که تو این مدت تمام تلاش ام رو کردم که بهم غلبه نکنه بیرون بیایم...

مامانم دیروز صبح رفت...اما نمیخوام جای خالی اون چشمام رو تَرو دلم رو تنگ تر کنه و باعث بشه در این شرایط خوب نباشم...تصمیم میگیرم یه روز خوب واسه خودم بسازم. میرم حموم...تنم و روحم رو به دست قطرات زلال آب میسپورم تا قدری سبک تر و سرزنده تر بشم... بعد به سراغ کشوی لباسام میرم...میگردم و میگردم  تا زیباترین و دوست داشتنی ترین لباسم رو پیدا کنم...موهام رو خشک می کنم و مثل بچگی هام از پشت با کش موی خوشرنگی که همرنگ لباسمه می بندمش ...عطر مورد علاقه ام رو می زنم...جلوی آیینه وایمیسم چقدر تغییر کرده ام...دیگه از رنگ و روی پریده و گودی زیر چشمام خبری نیست...لبخند می زنم...بهترم...آره ه ه ه خیلی بهترم...یعنی خوبم...خیلی خوبم و تمام خوبی این لحظه ها و روزهام رو مدیون عشقی میدونم که در لحظه لحظه ی این روزهای زندگیم جاریه...راستی عشق چه قدرت عجیب و باور نکردینی داره...موسیقی ملایمی گوش میدم...شروع میکنم به پختن غذای مورد علاقه ام...یک جشن کوچیک برای خودم و دلم میگیرم...از سبزی که مامان برام تو یخچال گذاشته مقداری برمی دارم تو سبد چوبی خوشگلی که از شمال خریدم میذارم...میز نهاره خودم و دلم رو به زیبایی تمام میچینم با میل و رقبت نهارم رو می خورم...سرحالم...خوبم...به مامان زنگ میزنم با اینکه به خاطر این سرماخوردگی لعنتی صدام گرفته اما این اطمینان خاطر رو بهش میدم که خوبم که بهترم و جای هیچ نگرانی نیست...