دل نوشته های یک آذردخت

چقدر خوشحالم که آمدی....
نویسنده : منیژه - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩
 

دلم هوووووووری میریزد...دلهره ی دلنشینی است از وقتی خودم را شناخته ام دوستش داشته ام و دوستش دارم...همیشه با آمدنش حالم خوب میشود...همیشه با آمدنش سرمست میشوم...همیشه برای رسیدنش لحظه ها را انتظار میکشم...نمی دانم از کی پائیز را اینگونه دیوانه وار دوست داشته ام...اما همیشه با آمدنش منِ دیوانه ، دیوانه تر شده ام...یک دیوانه ی خوب...یک دیوانه ی سَرخوش...

نمی دانم چرا؟؟؟؟؟؟؟ اما هر چه در پائیز هست برای این دختر پائیزی شوریدگی و دیوانگی بهمراه دارد...

پائیز...پائیز با آن همه ابهت و شکوه اش...با آن سرمای دلچسبش...با آن باران های بی واهمه اش...با آن خزان بی وصف اش...با آن برگ ریز هزار رنگ اش...با آن یلدا و چله اش...با آن مشق و عشق اش...با آن مهر و مهرگانش...با آن برگ و بادش...با آن آفتاب مهربانش که تا ساعتی از ظهر وسط اتاق جا خوش میکند و میهمان خانه ی دلمان میشود...با آن شبهای بلندش...که تا چَشم برهم میزنی جَلدی هوا تاریک میشود و خوش خوشان دلمان براه میشود...همیشه از بچگی عاشق شب های بلند پائیزبوده ام، شب، به آرامشی که روز در پی اش هستم می رسم برای همین همیشه شب را بیشتر از روز دوست دارم...

این روزها هم بسان همان سالهای شیدائی و بیقراری  ام دوباره با آمدن پائیز، با آمدن فصل زندگیم، فصل عاشقی ام، فصل دلدادگیم باز هم خوشحالم...چقدر خوب است که دوباره می بینمت...چقدر خوب است که دوباره آمدی با آن سرمای دلنشینت...با آن آفتابی که این روزها دیگر از پنجره ی اتاق محل کارم به من سر میزند و چند ساعتی پیشم میماند و حالم را میپرسد...چقدر خوب است که شب زود از راه می رسد با آن متانت و آرامش وصف ناشدنی اش...چقدر خوب است که من با همه ی اینها خوشم و همان دلهره ی دلنشین و قشنگ به سراغم میاید و تمام خاطرات خوب روزهای پائیزی را برایم زنده میکند...دلم میخواهد با تمام وجودم به این روزها لبخند بزنم و همه ی مهربانی و احساسم را نثار زندگی و آدمهایش کنم...

این روزها دلم میخواهد هر روز صبح که چشمانم را باز میکنم هوا ابری باشد...ابرهایی با رنگ خاکستری...بعد نیمه ی روز این ابرها تنگ تر و تنگ تر بشوند و از سَر شب ببارند و ببارند و ببارند...تا خودِ صبح و صدای قطرات لطیف باران گوشِ دلم را نوازش دهد...بچه که بودم بعضی از شبها با صدای شُر شُر باران از خواب بیدار میشدم و چقدر این احساس خوب و خوشایند بود...

حالا دعا خواهم کرد باز هم، بسان همان سالها هر روز و هر روز باران بزند و همه ی روح های لطیف را با آن قطرات زیبایش نوازش بدهد...