دل نوشته های یک آذردخت

یه شب بهاری سخت
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

اون شب وقتی رسیدم خونه عین جنازه بودم، از شدت سردرد حالم به هم می خورد. دنیا برام تیره و تار شده بود، سردرد، سرگیجه، حالت تهوع، دست و پام مور مور می شد دلم می خواست بخوابم اما از شدت خستگی خوابم نمی برد تمام چراغ های خونه رو خاموش کرده بودم، سوی نوری که از تیرچراغ برق کوچه خونه رو روشن کرده بود آزارم می داد، آرامش نداشتم مشوش بودم، رفته بودم زیر پتو اما تمام بدنم سرد بود سعی می کردم خودم رو آروم کنم اما هیچ فایده ای نداشت، دلم برای مهربون می سوخت وارد خونه که شدم لبخند زد و گفت خانم خسته نباشی ولی من نای جواب دادن هم نداشتم تمام وسایل شام رو آماده کرده بود به امید اینکه منیژه اش زودتر از دانشگاه برگرده...

تمام مدت داشتم به این موضوع فکر می کردم که اگه قرار هر باری که برم دانشگاه و برگردم این وضعیت رو داشته باشم استرس تمام وجودم و می گرفت تا زمانی که خوابم برد همش داشتم به این موضوع فکر می کردم که چه جوری این یه ترم رو تموم کنم.

صبح اون روز ساعت 11/30 از محل کارم مرخصی گرفتم و رفتم به سمت مترو توپخونه ...ساعت 13/10 دقیقه بود که رسیدم دانشگاه خسته و کوفته

تازه توی اون همه ساختمون باید گروه مدیریت و حسابداری رو پیدا میکردم ...

به دانشجوهایی که تو محوطه دانشگاه نشسته بودند نگاه می کردم نمی دونم به چی فکر می کردم شاید تو دلم می گفتم کاش منم فقط درس می خوندم و مجبور نبودم هم سر کار برم و هم درس بخونم، کاش منم الان هم سن و سال اونا بودم، کاش منم به وقتش درسم رو تموم کرده بودم، کاش به خاطر این کار کوفتی مجبور نبودم اینقدر سگ دو بزنم، کاش رئیس یه یک ماهی بهم مرخصی می داد، کاش یه چند وقتی آروم می گرفتم، کاش به یه تعطیلات طولانی می رفتم، کاش ترم جدید دیرتر شروع می شد...

و هزاران کاش دیگر اما دیر شده بود باید می رفتم سرکلاس...