دل نوشته های یک آذردخت

بدون عنوان
نویسنده : منیژه - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
 

 وقتی خوب نیستم و تو با ترس و دلهره زنگ میزنی و میگی که خواب بدی دیدی و با نگرانی حالم رو می پرسی... و وقتی من با شنیدن صدات بغض راه نفسم رو میگیره و اشکام بدون وقفه سرازیر میشن...وقتی تمام تلاشم رو میکنم که بهت بفهمونم که خوبم که سرحالم و دخترکت  قوی تر از این حرفاست...قطع که می کنی تو دلم با خودم میگم حرفامو باور میکنی...این دلخوش کُنک های الکی دخترت حالت رو خوب می کنه و قدری از نگرانی ات رو کم می کنه یا نه؟؟؟؟