دل نوشته های یک آذردخت

زندگی رسم خوشایندی ست...
نویسنده : منیژه - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
 

یک شب سرد پائیزی ست...چند ساعتی ست با مهربان روی تراس خانه ی برادرم نشسته ایم و درختان سر به فلک کشیده ی حیاط شان را نگاه می کنیم...

مثل همیشه...من با تمام احساسم حرف می زنم و مهربان سراپا گوش می شود...برایش شعر می خوانم...و او با اینکه صدها بار است این شعرها را از زبان من شنیده اما با چنان جذابیتی گوش میدهد که گویی اولین باری ست که این اشعار را می شنود...هوا رو به سردی می رود، انگشتانم آرام آرام سرد می شوند...لیوان داغ چای را می بردارم...گرمای لیوان چای، گویی مرهمی است بر دستان سرد من...جرعه ای می نوشم، تلخی چای بدون قند را دوست دارم، تلخی شیرینی ست...چند ثانیه نگذشته است که احساس می کنم این سرما جایش را به یک گرمای دلنشین داده است...دلم نمی خواهد هیچ چیز این خلوت و آرامش را بر هم بزند، به آسمان خیره میشوم...به ستارگان...به ماه...به سکوت این شب سرد...تمام دلم را به این شب پائیزی زادگاهم خوش کرده ام...به شانه های مهربان تکیه میدهم و آرام در گوش اش زمزمه میکنم میبینی مهربان، زندگی چه رسم خوشایندی ست!

پی نوشت:

این روزا منتظر یه اتفاق تازه ام...دقیقاً نمی دونم چی؟؟؟ اما یه اتفاقی که بهم یه حس خوب و خوشایند بده...شاید یه بارون بی وقفه...شایدم یه خزون بی وصف...که رو برگاش راه برم و خش خش اش آروم ام کنه و با خودم شعر زمزمه کنم...

دلم یه قدم زدن طولانی مدت میخواد تو خیابون ولیعصر...تو پیاده روش با اون چنارهای سر به فلک کشیده اش...