دل نوشته های یک آذردخت

گذشتی که برای تو نداشتم...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد...

" بخشی از کتاب بوف کور نوشته ی صادق هدایت"

گاهی وقتا بعضی از آدما با حرف هاشون با رفتارهاشون دونسته یا ندونسته یه زخم هایی به روح و دل آدم میزنن که با هیچ چیز قابل ترمیم نیست و هیچ مرهمی نمی تونه التیامی برای اون زخم باشه...چرا که اون زخم انقدر عمیق میشه که دیگه قابل مداوا نیست!!!!

چرا نمی تونم بعد از گذشت پنج سال از اون روزها تو رو ببخشم؟؟؟!!!!! چند وقته که ذهنم به شدت درگیر این سئواله...

اصولاً آدمی هستم که خیلی زود کدورت و ناراحتی رو که از دیگران به دل گرفتم به دست امواج فراموشی می سپارم و خیلی زود همه چیز رو فراموش می کنم تا حدی که گاهی وقتا از طرف نزدیک ترین افراد زندگیم به بی عار بودن متهم میشم!!!!! آره انقدر گذشتم زیاده که گاهی وقتا به بی عار بودن متهم میشم...

اما نمی دونم...واقعاً نمی دونم...چرا هر چی با خودم کلنجار میرم نمی تونم رفتاری رو که توی اون برهه ی زمانی از زندگیم باهام داشتی فراموش کنم...نمی تونم ببخشمت...نمی تونم اون بغض های فروخورده ام رو فراموش کنم...نمی تونم اون چشمهای بارونی ام رو فراموش کنم...نمی تونم صدای شکستن دلی رو که هنوز هم بعد از گذشت پنج سال توی گوشمه فراموش کنم... نمی تونم اون شبی رو که از شدت ناراحتی، بغض راه نفسم رو گرفته بود و بی وقفه اشک می ریختم و به مهربون میگفتم من و ببر به یه جای مقدس...یه جایی که بتونم نماز بخونم و اشک بریزم و آروم بشم رو فراموش کنم...می بینی نمی تونم فراموش کنم...آره نمی تونم...و همون شب توی دعاهام تو رو به دست خدا سپردم تا اونطوری که خودش می دونه باهات رفتار کنه...با اینکه خیلی زود تاوان اون اشکها و دل شکستن ها رو با چشمای خودم دیدم اما نمی دونم چرا باز هم نمی تونم ببخشمت...چرا که  من اون موقع تو شرایط خیلی خیلی بدی بودم و مجبور به تحمل و تحمل... تو هم خیلی خوب حق دوستی نداشته و همکاری نداشته ی اون سالها رو به بدددددددددددددددددددددترین شکل ممکن ادا کردی..........................