دل نوشته های یک آذردخت

بدون عنوان
نویسنده : منیژه - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
 

گوشه ای از تخت مچاله میشوم...سرم را تا جای ممکن زیر پتو می برم...گویی سرما تا مغز استخوان هایم رخنه کرده است...تمام جانم از سرما می لرزد...با خودم می گویم هوا که هنوز آنقدر سرد نشده است پس چرا من اینگونه دیوانه وار میلرزم...به مهربان میگویم جوراب های زمستانی ام را بیاور...سردم است...خوب نیستم...اگر کسی سراغم را گرفت بگو خانه نیست...بگو به سفر دور و درازی رفته است... شمع های معطر خانه را روشن کن...بگذار بوی عود هم فضای خانه را پر کند...شاید به یک خواب زمستانی رفتم...می آید کنارم می نشیند گیسوان آشفته ام را با دستانش آرام آرام نوازش می کند...میگویم مهربان برایم قصه بگو...قصه ی سفید برفی...قصه ی شازده کوچولو...قصه ی بی غصه بگو...چشمانم را می بندم...مهربان قصه می گوید نمی دانم از کجا و از چه می گوید...و من بسان دختر شش و یا هفت ساله ای می شوم که در آغوش گرم مادرش آرام گرفته است و با صدای لالایی او به خواب عمیق زمستانی می رود.....

پی نوشت تولد:

امروز یعنی سوم آذر سالروز تولد استاد بزرگ دکتر علی شریعتیِ...این روز برای من روز خیلی بزرگیه...تولد یکی از اسطوره های زندگیِ من...دکتر... اکنون در هر کجای هستی که هستی تولدتان مبارک!!!!!