دل نوشته های یک آذردخت

من اینجا بس دلم تنگ است...
نویسنده : منیژه - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
 

یک روزهایی هست که انقدر دلتنگی و خستگی تو لحظه لحظه های زندگی ات سایه افکنده که انگار هیییییییییییییچ چیزی نمی تونه خوشحالت کنه...مگه یه معجزه ی آسمونی...گوشی رو برمیداری که با مامان حرف بزنی تا شاید قدری از این دلتنگی کهنه و قدیمی کاسته بشه...هی ازش میپرسی مامان: اونجا هوا چطوره؟؟ برف نیومده؟؟؟ بارون نیومده؟؟؟ خرمالوهای حیاط رو نچیدید؟؟؟ انارها رو چی؟؟؟ هنوز سهم من ومثل همیشه رو درخت گذاشتید که خودم بیام بچینمش؟؟؟ امروز نهار چی درست کردی؟؟؟ آش درست نکنی مامان!!! بذار یه وقتی که من اومدم...یه روز پنجشنبه همه دور هم جمع بشیم و تو برامون آش رشته درست کنی...شایدم آش ترخینه...بابا حالش چطوره؟؟؟ هنوز دستاش تو سرما ترک میخوره!!!! هنوز هم هوای گنجیشک های حیاط رو داره و صبح به صبح واسه گنجیشک ها نون خُرد میکنه و با کمی شیر نرم اش میکنه تا راحت تر بخورنش...تو چی مامان مربای به ات رو تو همون قابلمه ی مسی قدیمی پختی...همونی که یادگار مامان بزرگه...مامان چرا این روزا اینقدر آشفته ام...چرا انقدر شبا بد میخوابم...چرا هر شب خواب مامان بزرگ و اون حیاط قدیمی رو می بینم و تو خواب گریه می کنم...چرا تو پیشم نیستی که وقتی انقدر دلتنگ ام بیافتم تو بغل ات و زار بزنم...انوقت تو بگی جوجه دوباره دلتنگ شدی...دوباره گریه کردی...اما همه ی این سئ.ال ها رو تو خیالت از مامان می پرسی!!!! آخه دلت نمیاد از این راه دور اون و دلتنگ و خسته کنی...و چشای مهربونش رو باروووونی....باز در جواب سئوال مامان که میپرسه خوبی؟؟؟؟ بغض ات را قورت میدی و دلتنگی ات رو پنهان میکنی و میگی: خوبم...خیلی خوب!!!!!!!!!!!!! بعد تَق گوشی رو که گذاشتی...بغض ات میترکه...دلت رو میذاری کف دست ات و زااااااااااااااااااااااااار میزنی و اشک میریزی و اشک میریزی...بعد یه جورایی که سبک شدی...شال و کلاه میکنی و از خونه میزنی بیرون و دنیال یک جای خلوت و دنج میگردی که تو این هوای آلوده ی این شهر خاکستری کمی پیاده روی کنی...به خودت که می آیی سر از شهرک غرب در آورده ای...زرافشان جنوبی...سیمای ایران...ماشین رو تو یکی از همون گذرها پارک میکنی و پیاده میشی هوا خیلی سرد شده...یه سرمای خشکِ آزار دهنده...زیپ کاپشن ات رو تا زیر چونه ات بالا میاری...و شال گردنت رو تا روی دماغ ات میکشی...گرمای نفس ات از زیر شال گردن به شیشه ی عینک ات که می رسه شیشه رو تار میکنه...خیلی مهم نیست...چون این روزا دنیا برات مثل همین شیشه ی عینک ات شده...شروع میکنی تو کوچه پس کوچه های اونجا قدم زدن...آنقدر اون گذرهای خلوت و دنج را بالا و پایین میکنی که هوا تاریک میشه و احساس میکنی که دیگه نایی برای قدم برداشتن ات نیست...و توی احمق بدون هیچ ترس و واهمه ای همچنان داری تو اون کوچه های خلوت قدم میزنی...چراغ های اون خونه های ویلایی رویایی داره یکی یکی روشن میشه...وقت رفتن شده...باید برگردی با همون دلتنگی کهنه و قدیمی...سوار ماشین میشی و تا خودِ خونه تصنیف های استاد رو با بغض فریااااااااد می زنی....