دل نوشته های یک آذردخت

برای تو...
نویسنده : منیژه - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

وقتی میبینم از خروس خون تا بوق سگ از سر اجبار واسه یه قرون دو زار این زندگی کوفتی باید انقدر بودویی که وقتی می رسی خونه حتی نای حرف زدن رو هم نداری...وقتی میبینم که انقدر از زندگی خسته میشی و کلافه ...دلم برات پَر میکشه...وقتی تصور میکنم که صبحا ساعت چند بیدار میشی و شبا ساعت چند به رختخواب برمیگردی...یه بغض گنده راه نفسم رو میگیره...وقتی فکر می کنم که چند ساعت از وقت استراحت ات رو مجبوری تو ترافیک این شهر شلوغ خاکستری بمونی...نفسم به سختی بالا میاد...اونوقتِ که دلم نمیاد روزایی رو که زود می رسم خونه سرم رو رو بالش بذارم...اونوقتِ که شبایی رو که دیر وقت از دانشگاه می رسم خونه و حتی نای قدم برداشتن رو هم ندارم فراموش می کنم...اونوقتِ که تمام گلایه هام از زندگی یادم میره...اونوقتِ که دیگه دلم نمیاد هیچ گله و شکایتی از زندگی و آدمهاش برات بیارم......کااااااااااااااااااش میتونستم یه کاری برات بکنم...دلم میخواد زودتر این وضعیت تموم بشه و تو جایگاهی که شایستگی اش رو داری قرار بگیری و از کارت و موقعیت ات اونطوری که دلت میخواد لذت ببری...فقط میتونم با تمام وجودم برات دعا کنم مهربونم و از خدا بخوام که زودتر این وضعیت ات رو سرو سامون بده...خدایااااااااا خودت کمکش کن...خودت یه انرژی مضاعف بهش بده...خودت صبرش رو بیشتر کن...