دل نوشته های یک آذردخت

اگرها...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

اگرهای من...

اگر ماهی از سال بودم...

میشدم آذرماه...آخه ماهیِ که فصل محبوبم به اوج زیبایی خودش میرسه...

اگر روزی از هفته بودم...

میشدم پنجشنبه...دوسش دارم....بهترین لحظه های عمرم تو پنجشنبه ها بوده...

اگر عدد بودم...

میشدم 4...همینجوری...بیخودکی...

اگر همراه بودم...

میشدم یه همراه همیشگی...یه همراه دائمی...یه همراه واسه لحظه های خستگی و دلتنگی ات...

اگر نوشیدنی بودم...

میشدم یه لیوان آب خنک تو روزای داغ تابستون تو دستای همیشه گرم مامان بعد از خستگی کار روزانه...

اگر گناه بودم...

میشدم سادگی...نجیب ترین و پاکترین گناه دنیا...

اگر میوه بودم...

میشدم سیب سرخ...سیب سرخ باغ بابا بزرگ...با همون عطر و طراوت جاودانگی  اش...همونی که همیشه نصفش رو میخوردم و سهم تو رو کنار میذاشتم...

اگر درخت بودم...

میشدم زردآلو...همونی که تو خواب دو تایی دورش می چرخیدیم و قهقهه می زدیم و تو میوه اش و چیدی و یواشکی با شیطنت گذاشتی اش تو دستم ...

اگر رنگ بودم...

میشدم ارغوانی...

اگر پرنده بودم...

میشدم گنجیشک...نمی دونم چرا؟؟؟ شاید چون خیلی نجیب و پاکِ......

اگر جهت بودم...

میشدم شمال...واسه رفتن و رفتن...فکر میکنم میره تا بی انتها...تا به سمت خدا...

اگر گل بودم...

میشدم رز قرمز...گلی که تو دست عاشقاس...

اگر آب و هوا بودم...

میشدم ابری و بارونی...تا هرکی دلش گرفت بیاد و زیر این هوا گریه کنه و کسی اشکای دلتنگی اش و نبینه...و میشدم هوای آدمای پُر احساس...

اگر صدا بودم...

میشدم صدای قلب مهربونت وقتی نگران حالمه...

اگر فعل بودم...

میشدم فعل رفتن...رفتن قبل از عزیزانم...(خدایا لطفاً ندای قلبم رو گوش کن...)

اگر ساز بودم...

میشدم تار...

اگر کتاب بودم...

میشدم یه کتاب قطور شعر...با یه دنیا اشعار عاشقانه...

اگه عضوی از بدن بودم...

میشدم چشم...مثل چشمای تا ابد پاک و معصوم ات...که همیشه توش یه دنیا حرف ناگفته اس...

اگر بخشی از طبیعت بودم...

میشدم آسمون...بزرگ و بی انتها...

اگر یه حس بودم...

میشدم مهربونی...تا به همه ی مردم این روزگار هدیه اش کنم...و باهاش دلای آدما رو به هم گره بزنم...

اگر...