دل نوشته های یک آذردخت

بارون...
نویسنده : منیژه - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩
 

باران

و شایسته این نیست که باران ببارد

و در پیشوازش دل من نباشد...

خدایاااااااااااااااااااااا ممنونم به خاطر بارون...به خاطر این همه رحمتی که از دیشب نازل کردی...ممنونم...قد یه دنیا.....قد بزرگی خودت....قد مهربونی خودت....قد ستاره های آسمونت...قد فرشته های مهربونت...

پی نوشت برفی:

برف نو...برف نو...سلام سلام!

بنشین، خوش نشسته ای بر بام...

شادی آورده ای ای امید سپید...

 

پی نوشت:

امتحاناتم داره شروع میشه...یه مدتی نیستم...اگه عمری باقی بود دوباره برمیگردم و مهمون خونه های پرمهرتون میشم...پس تا سلامی دیگر بدرود..........................