دل نوشته های یک آذردخت

روزنوشت...
نویسنده : منیژه - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 


همیشه آخرای سال که میشه یه حس خستگی مفرط...یه حس خستگی که انگار یکساله رو دوش کشیدمش و حالا مثل همون کوله پشتی سنگینی که آخرای هفته میبرم دانشگاه و پر شده از کتاب و جزوه و جامدادی و ظرف نهار و...رو شونه هام سنگینی میکنه...شبا تا دیر وقت از خستگی و فکر کارهای ناتموم بیدارم....صبح ها به سختی از خواب بیدار میشم......

آره نزدیکای آخر سال که میشه انگار فشار کار اداره هم مضاعف میشه...انگار کارای خونه هم بیشتر میشه...خرید...خونه تکونی...سر و سامون دادن کارا...تموم کردن کارای نیمه تموم...انگار آخر سال باید رهااااااااااا شد...رها شد از همه ی دغدغه ها و دل مشغولی های سالی که داره کهنه میشه...واسه همین خستگی روحی و جسمی توامان داره...

نمی دونم...واقعاً نمی دونم... چرا هیچ وقت یه زمانی واسه تنهایی...واسه رهایی از مشغله های زندگی نیست...آخر شب توی رختخواب هم باید به فردا و برنامه ریزی برای استفاده بهینه از وقت بود با این همه باز هم اونطور که باید و اونطور که دلت میخواد کارات پیش نمی ره...من اینجور موقع ها دلم مامان رو میخواد.....که باشه...که مرهم شه...که درمون شه...شش ماهی میشه که ندیدمش...از مهر ماه که من به دیدن مامان اینا رفتم تا الان فقط یکبار مامان رو دیدم که اون هم سر جمع مفید 4 یا 5 ساعت نشد...دو روزه اومد بود، اونم برای دکتر رفتن....که من یکروزش رو تا دیر وقت دانشگاه بودم...یک روزش رو هم با هم رفتیم دکتر و شبش انقدر خسته بودم، اصلاً نفهمیدم شام رو چجوری خوردم و کی خوابم برد...

هر چقدر هم که باهاش حرف می زنم حس دلتنگی ام بیشتر میشه...یه موقع هایی برای رفع دلتنگی حرف زدن کافی نیست...باید دید...باید چشمات ببینه تا دلت سیر بشه...باید عطر حضورش رو نفس کشید...باید تو مهربونی چشماش غرق شد...باید دستاش رو گرفت و آروم شد...باید من از قصه های دلتنگی ام بگم...بغض کنم...اشک بریزم و خودم رو تو آغوشت رهااا کنم...باید از خستگی و فشار عصبی فشارم بیافته و تو باشی تا با لیوان دااااااااااغ شیر و عسل به سراغم بیای تا خوب شم!!تا گرم شم!! تا تمام دلتنگی هام یادم بره...بعد ظهر که شد دو تایی سرمون رو روی یه بالش بذاریم و زیر یه پتو بخوابیم و من هی عطر تن ات رو نفس بکشم...بعد من الکی خودم رو به خواب بزنم تا وقتی خوابیدی یه دل سیر نگات کنم تا شاید کمتر دلتنگ ات بشم، اما مگه میشه؟؟؟ بعد من خواب آلود با بوی عطر چایی عصرگاهی که تو دم کردی بیدار بشم و مثل اون وقتا به سراغم بیای و بپرسی: جوجه برای شام چی بپزم؟؟؟؟

بعد غروب که شد با داداشی بریم تو اتاق سابق من، کنار پنجره بشینیم و هی خاطرات گذشته رو مرور کنیم و بخندیم و بخندیم بعد داداشی مثل همیشه حالم رو بپرسه و وقتی من از تنهایی هام و دلتنگی هام براش گفتم گاهی گوشهء چشمای دوتاییمون بارونی بشه و گاهی تو اوج گریه برام بخنده تا من هم با خنده ی اون بخندم...درست مثل وقتایی که آسمون آفتابی و بارون هم میاد...بعد با صدای تو به خودمون بیایم و بغضمون رو قورت بدیم و اشکای دلتنگی مون و پنهون کنیم و هی الکی بخندیم و بخندیم و بخندیم...