و تنها خدا را دوست دارم ...

از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید!!!

از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید!!!

از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید!!!

از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید!!!

از وقی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید!!!

از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید!!!

از وقتی سیل آمد و مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید!!!

و تنها خدا را دوست دارم ...

چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!

چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!

چون او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!!

چون او به برادرم کمک کرد که برود تا خوشبخت تر زندگی کند!!!

چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!

چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!

چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشود!!!

نمی دونم نویسنده اش کیه ولی وقتی خوندمش اشک از چشمام سرازیر شد و با خودم گفتم: و تنها خدا را دوست دارم...

/ 2 نظر / 3 بازدید
سمیرا

سلام عزیزم مبارک باشه وبلاگت ..اسم خیلی قشنگی براش انتخاب کردی میدونی که منم آذر دختم...چه فعال هم بودی ماشالله توی همین چند روزه کلی مطلب نوشتی....امیدوارم قلمت مانا باشه راستی این شیرین و سینا کی هستند؟