نمی دانم تا کی می توانم این دوری را دوام بیاورم؟؟؟؟؟؟؟

آنقدر کوله پشتی دلگرفتی و دل خستگی ام سنگین شده است که احساس میکنم هیییییچ چیز و هییییییچ کس نمی تواند قدری از سنگینی اش را بکاهد...احساس می کنم که شانه هایم دیگر تحمل کشیدن این وزنهء سنگین را ندارد...قبل از اینکه راه بیافتم یک دل سیر اشک می ریزم و زاااااار می زنم تا شاید وقتی رسیدم و دیدمتان این بغض کهنه و گنده همراهم نباشد...تا شاید کمتر ساکت و گوشه گیر باشم...سوار اتوبوس رفتن می شوم...خاله کنارم نشسته است...می پرسد: گرفته ای؟؟ خوب نیستی!!! سوال هایش برایم گنگ و مبهم است می گویم: طبق معمول سردرد دارم...عینکِ آفتابی ام را برنمی دارم تا هر وقت دلم خواست ریز ریز اشک بریزم و خاله متوجه نشود...می پرسد سیب می خوری؟؟؟؟ می گویم: نه...می گوید: تو که سیب های پاییزی را دوست داشتی...دلم می خواهد فریاد بزنم...بی حوصله ام...کلافه ام...خودم هم نمی دانم واقعاً دیگر نمی دانم چه چیزهایی را دوست داشتم، دارم و خواهم داشت!!!!!

نیمه های شب به زادگاه ام می رسم...حس مبهم و گنگی دارم...نمی دانم چرا؟؟؟ این حس را برای اولین بار است که تجربه می کنم...حسی نا آشنا و غریب...خوشحال نیستم...از اینکه لحظه ی دیدار نزدیک می شود خوشحال نیستم...نه...نه اینکه خوشحال نیستم اصلاً حسی ندارم...شاید به یکباره تمام احساسات در من مرده اند...عباس از دور به استقبالم می آید با لبخند...محکم در آغوشم می گیرد...می گوید: رسیدن بخیر مهربان...اما من هیچ حسی ندارم...می ترسم...نکند وقتی مامان را درآغوش می گیرم همین حس را داشته باشم...نکند دیگر منیژه آن سالها و روزها مرده باشد...به در خانه می رسیم دلهره ای عجیب تمام وجودم را می گیرد...دلم می لرزد...دلم می خواهد بگویم چند لحظه درنگ کن...زنگ نزن...صبر کن من آماده شوم...که یکباره مامان در را باز می کند...می خندد و مرا محکم در آغوش می گیرد می بوسدم...نه یکبار...دوبار...سه بار و شاید ده بار...اشک در چشمانم غوطه ور می شود...بغضم را قورت می دهم...با تمام وجودش می گوید جوجه سخت دلتنگت بودم...خوش آمدی دخترکم...گویی به یکباره تمام آن حس های مزخرف و بیهوده و آزار دهنده بار می بندند و می روند به خودم می آیم و دوباره در آغوشش می گیرم، می بوسم و می بویمش...گویی او هم می داند که من دختر همیشگی اش نیستم...که قربان صدقه اش بروم که صد بار ببوسمش که تا وقتی می خوابم ده بار بگویم که چقدر دلم برایت تنگ شده بود...آنقدر دلتنگش هستم که شب را کنارش می خوابم بغلش می کنم...سعی می کنم اشک نریزم هی بغضم را قورت می دهم...مامان هم فهمیده است که حالم خوب نیست...که مثل همیشه نیستم...می گوید جوجه حالت را می فهمم...دخترکم...گریه کن...گریه کن قربانت بروم...من هِق هِق سر می دهم و مامان پا به پای من اشک می ریزد...دلم میخواست بگویم چقدر آغوش ات را کم داشتم...دلم می خواست بگویم چقدر روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام و چقدر حضورت را کم داشتم...

دیروز صبح که میخواستم برگردم وقتی بابا در آغوشم کشید و اشک ریخت...وقتی اشکهای ریز ریزش را که سعی می کرد پنهانش کند دیدم...وقتی دیدم با تمام وجود صورتم را غرق در بوسه می کند...هزار بار به خودم لعنت فرستادم...که چرا هر باری که می آیم و می روم اینها را انقدر ناراحت می کنم...و اینکه توی تمام طول مسیر برگشت با خودم می گفتم تا کی می توانم این دوری را دوام بیاورم...

و دوباره گفتم که من دیگر آدم آن سالها نیستم من میخواهم در کنارتان باشم...اعتراف می کنم که هر چقدر هم که قوی شده باشم...هرچقدر هم که از پس همه ی کارهای خودم بر بیایم...هرچقدر هم که بزرگ شده باشم...باز حضورتان را کم می آورم...باز دلم برای مهربانی بی چشم داشتتان تنگ می شود...و باز بعد از این همه سال دوری موقع برگشتن هوای حوصله ام هزار باره ابری می شود...

نمی دانم تا کی می توانم این دوری را دوام بیاورم؟؟؟؟؟؟؟

 

/ 10 نظر / 8 بازدید
javad

اگر تمایل دارید امار وبلاگتان روز به روز افزایش یابد و به نامحدود برسد میتوانند با کمک تیم ما روز به روز شاهد افزایش امار وبلاگتان باشید تا جایی که این آمار به بی نهایت برسد.از مزایای ای امار افزایش رنک گوگل و در نتیجه محبوبیت وب سایتتان میباشد.

سهبا

كاش عينك افتابي ام همراهم بود منيژه جانم .....كاش بود .... هنوز دو روز نمي گذرد از آخرين نگاه قبل از سفرم ... دلم تنگ است عزيز مهربانم ، دلتنگم ........ و من هم هر بار ، دعا مي كنم ، اين آخرين نگاه نباشد ....( چه سخت است اينگونه ديدن ... اما من هميشه اين حس لعنتي مزخرف همراهم بوده و سخت تر كرده خداحافظي را ...) حكمت اين دوريها را نميدانم ، هر چند اگر بدانم هم ، باز نميدانم راضي خواهم بود به آنها يا نه ، اما ..... به اين هم عادت كرده ام ، عادت كرده ام كه خودم را آرام كنم تا بيشتر از خودم ، آنها را آزار ندهم ....... چاره اي نيست ، چاره اي ندارم ، چاره اي نداريم ........ آرام باش عزيز دل ..

سمیرا

چقدر دوريم اين روزها از هم و چقدر دلتنگيهايمان مشترك است ...همه ش تقصير اين پاييز غريب و محبوبه...

مذاب ها

اينروزها دلم ميخواهد بر هر در و ديواري لبخند نقاشي كنم .... نه از نوع ژكندش....كه به سَبكِ گُلي كه ميشكفد .... اينروزها غبار اندوه بد جور بر چهره ي بي تاب خاطرها نشسته ، دلم ميخواهد دريايي از شبنم باشم تا بنشينم بر گونه ي هر گلي كه حس پژمردن بر زيبايي اش چنبره انداخته.... اينروزها چقدر دلم براي چاپلين تنگ است ، پر دل خودش اگر چه خون بود اما الحق كه او بزرگمرد خالق لبخند است .... گاهي فكر ميكنم چرا دنيا براي آينه ها مملو از سنگ است...... (حرف هاي تنهايي.... سايه روشن) سلام منيژه بانو.... بازگشت صميمانه ات را به جمع دوستان ، صميمانه تر تبريك ميگويم .... چاره چيست دوست خوبم ، نگرانيت را حس ميكنم ، چه ميشود كرد كه در سرتاسر دنيا براي كشتن لبخند ، جنگ است.....

حمید

یه لحظه یاد دلتگی های مامانم افتادم... وقتی از خانوادش جدا میشه و مجبور بره یه شهر دیگه... سخته... دردمون مشترکه. غصه نخور

بزرگ

سخت گرفته ای نمیدونم از خدا چی واست بخوام فقط امیدوارم دلتنگیت کم بشه

سميرا

كنسرت و شمال و گشت و گذار ميري يه دوخطم بيا اينجا بنويس ملت فكر نكنن حالت بده احوالت بده...

بانوی اردیبهشت

baba jan shod azar haaaaaaaaaaaaaaaaaa

سمیرا

ببين خواهر..يا بنويس يا كلا در اينجا رو ببند..زشته سالي يه بار بياي تولد خودت رو اعلام كني..از ما گفتن بود

رهگذر

با خواندن متنت دلم تنگتر شده و چشمانم ابری تر. "برای دلم دعا کن" این حرفی بود که تنها عشقم همیشه بهم میگفت و حالا من از همه. بی طاقت حضورش و یا حتی شنیدن صدایش برای لحظه ای شده ام. نمیدانم تا کی می توانم این دوری را دوام بیارم؟؟؟؟؟ واقعا نمیدونم...