باران نوشت...

 

دوباره باران گرفت...باران معشوقه‌ی من است...دیووووانه ام میکند...

به پیش وازش در مهتابی می‌ایستم...می‌گذارم صورتم را و موهایم را بشوید...

باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد...

باران یعنی قرارهای خیس...

باران یعنی تو برمی‌گردی...شعر بر می‌گردد...و من به خودم...

وقتی باران به پنجره می کوبد جای خالیت برایم ملموس تر می شود...

وقتی مه بر شیشه های ماشین می نشیند و بوران محاصره ام می کند...وقتی گنجشک هایی که هر روز برایشان دانه می ریزم جمع می شوند تا هوای دلم را داشته باشند...گرمای دستان تو را به یاد می آورم و مهربانی چشمهایت را...

باران به معنی رسیدن دست های گرم و مردادی توست...

باران یعنی شال گردن من و بارانی تو...و عطر تلخ و گس مردانه ات که صد پاره‌ام می‌کند...

باران‌، ترانه‌ای بکر و وحشی ست که زلزله وار می‌لرزاندم!

رگباری از نیزه‌ی سرخ پوستان است...

عشق در موسیقی باران شکل می گیرد...

و من چون آهویی به دشت می‌زنم و دنبال عطر خاک باران خورده و عطر تو که با زمستان از این جا کوچید!!!!

/ 2 نظر / 16 بازدید
سپیده

بسیار دلچسب بود این پست ... چقدر هوای گرم اینروزها منو از این حس ناب دوست داشتن و خواستن بارون دور کرده بود مرسی منیژه جونم [گل]

سمیرا

شما که به ما سرنمیزنید تازگیها یعنی همه جا میرید جز خونه ما اما ما اومدیم که بگیم به یادتیم و خیلیم قشنگ بود این عاشقانه هایت...راستی خوبه که هنوز یکی هست از این حرفهای قشنگ بزنه