چه بگویم که غم از درل برود چون تو بیائی...

می ترسم، مضطربم و با آنکه سخت می ترسم و مضطربم باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد

می آیم کنار گفتگویی ساده تمام رویاهایت را بیدار می کنم

آهسته زیر لب می گویم آب آورده ام تشنه نیستی؟؟؟؟

باید از یه جائی شروع کرد باید این غم کهنه و قدیمی رو که مثل خوره افتاده به جونم یه جائی بذارمش و برم، باید یه روزی یه جائی از نو شروع کرد

نمی دونم، نمی دونم، نمی دونم شاید نمی خوام که بدونم

شاید نمی خوام که بدونم باید چیکار کنم و از کجا شروع کنم.

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید