10 سالِ پیش...

با خوندن وبلاگ سمیرا بانو (دل نوشته های یک دانشجو) دوست خوبم، یاد  10 سال پیش افتادم، گفتم یه بازی وبلاگی راه بندازم، اگه دوست داشتین بیاین بگین 10 سال پیش این روزا چیکار می کردید (یعنی مرداد 79)، چه حال و روزی داشتید، چه آرزوهایی داشتید، چه دلبستگی هایی داشتید...آینده تون رو چطوری می دیدید...چه میدونم اون روزا کی بودید و و الان کی هستید...به آرزوهایی که اون روزا داشتید رسیدید؟؟

هر کی دوست داشت بازی...

منتظرم...

خودمم بعداً میام مینویسم الان حالم خوش نیست...

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سهبا

سلام عزیز . ببخش که خیلی کم سر میزنم به اینجا . اینروزها فرصت وبگردیم خیلی کمه . اما ... ده سال پیش مرداد 79 من مامان یه دختر 2 ساله بودم و ضمنا شاغل هم بودم و کلی گرفتاری داشتم واسه خودم !

مسی

ده سال پیش من این موقع ها همش تو راه کلاس کنکور بودم و مثلاً داشتم درس میخوندم. بیشتر تو فکر بوبو بودم تا درس . یکی از آرزوهام هم رسیده به بوبو و قبولی تو دانشگاه بود که به هر جفتش رسیدم. الان که فکر میکنم میبینم اون موقع عا چه آرزوهای بچه گانه ای داشتم.

بزرگ

سمیرا خودش جوابو داد هییییییی نان تو کارها که نمیکنی؟

یلدا

10 سال پیش بزرگی نبود بچه ای در کار نبود خودم بودم و خودم که با خانواده زندگی می کردم و موقع ظرف شستن غر می زدم من نمی شورم کی حال داره ول کن بابا و از اینجور چیزها الان که فکر می کنم چقدر خنده دار بوده کارهام واسه خودم می رفتم کلاس ستار و حسابداریو خلاصه از اینجور کلاسها واقعا"یاد اون موقع بخیر خیلی خوب بود

یلدا

10 سال پیش بزرگ یه انجمن غیر دولتی داشت و من با دوتا از دوستام رفتیم که ثبت نام کنیم اتفاقا"بزرگ خودش نشسته بود تو دفترشو واسه خودش داشت هوا خوری می کردمنم گفتم بچه ها بیاید بریم ثبت نام کنیم بالاخره یه وقتی می گذرونیمو خلاصه رفتیم الان که دارم می نویسم قشنگ اون منظره اون روز جلوی چشممه بزرگ یه لباس سبز خوش رنگ پوشیده بود با شلوار مشکی و به جای کمر بند بندک زده بود اصلا"توی ذهنم نمیومد که یه روزی بخوایم زیر یه سقف زندگی کنیم و دو تا بچه داشته باشیم و من براش آشپزی کنم و کارهاشو بکنم هیییییییییییی روزگار غریبیست نازنین قسمممت دوباره هیییییییییییییییییییی.

یلدا

راستی به روزم سری بزن .

گویا

فردا فرماندار جدید نهاوند معرفی میشود انتظارات مردم از فرماندار جدید چیست لطفا در نظر سنجی پایگاه خبری تحلیلی نهاوند شرکت کنید.گویا

سمیرا

میگم داستان آشنایی بزرگ و یلدا و اینکه چی شد به هم رسیدن هم باید جالب باشه! مگه نه بچه ها؟

یلدا

نه من اعتراف نمی کنم نننننننننننننننه کممممممممک[گریه][ساکت]

مهدی زیبا نگاه

10 سال پیش تو همچین روزهایی بدترین لحظات زندگیمو پشت سر میذاشتم.یه آدم ورشکسته بودم با کلی بدهی.به خاطر پرداخت اجاره خونه ام موبایلمو فروختم.و برای گذران زندگی از کار تو یه کارخونه شروع کردم.اگر 10 سال پیش میشد امروزم رومثل یک فیلم ببینم امکان نداشت باور کنم میشه تو ده سال اینقدر پیشرفت کرد.اینکه خدا رو اونقدر که باید بزرگ نمیبینیم مشکل از خدا نیست کاسه چشم ما خیلی کوچیکه.من خیلی از خدای خودم سپاسگزارم که به جای ماهی به من ماهیگیری یاد داد.