چند وقتی ست نه دستم به نوشتن می رود...نه کتابی میخوانم...نه شعری زمزمه میکنم...نه حرفی برای گفتن دارم...نه احساسی برای سرریز شدن و جاری شدن...نه قلمی برای لغزیدن روی تن سفت و سخت کاغذ...

و نه دلی برای تپیدن و شاید لرزیدن!!!!

چند وقتی ست که دیگر قلبم هم با من همراهی نمیکند...

خاطرات تلخخخخخ اسفند 90 ...عجیب این روزهایم را بی رنگ و خاکستری کرده...درست مثلِ روزهایی که هوای این شهر شلوغ به مرز هشدار میرسد...و نفس در سینه ام تنگ میشود...

/ 6 نظر / 6 بازدید
آدم

در سوز سرد زمستان ، تن داغ حوایم آرزوس تو این آشفته بازار معرفت نه حوا یک انسانم آرزوس

طهورا

بی عنوان ..بی دست..بی کتاب..بی شعر..بی حرف..بی احساس..بی قلم..بی دل..بی قلب...منیژه از دست رفت[وحشتناک] سلام منیژه جان اینایی که گفتی الکی میان می شینن روی دلت ... کافیه دستاتو بلند کنی ...بگی خدا جون تا تو توی قلبمی همه چی دارم ...پر از احساس...

سهبا

تو تمام دلی , باورم نمی شود قلبت همراهی ات نکند ...

طهورا

راستی یادم رفت بگم ،کامنتای بی جواب[قهر]

میکائیل

و هوا بس ناجوانمردانه " تنگ " است