من و کودک درونم

امروز صلاه ظهر با هزار مشقت از رئیس مرخصی گرفتم و به سمت دانشگاه راه افتادم...به سختی قدم برمی داشتم از شدت ضعف حس و حال راه رفتن  را هم نداشتم، چه رسد به اینکه حرف های دلم را  با او بزنم و اتمام حجت کنم...اما با خودم گفتم اگر نصیحت اش نکنم و اولتیماتوم های لازم را به او ندهم معلوم نیست که دوباره این ترم سر کلاس چه آتشی بسوزاند و دوباره چه شیرین زبانی هایی بکند که همه ی همکلاسی ها و اساتید دلشان برایش تنگ بشود و اگر یک روز ناخوش باشد همه سراغش را بگیرند...

حرف هایم را یک کاسه کردم با خودم گفتم جنگ اول به از صلح آخر...نارحت میشود که بشود...دستش را گرفتم و به آرامی گفتم باید کودک خوبی باشی...باید به حرف هایم گوش بدهی...باید بگذاری این ترم سر کلاس حواسم جمع باشد و به درسهایم خوب گوش بدهم وگرنه دویاره آخر ترم باید کاسه ی چه کنم دست بگیرم.....اخم کرد و مثل همیشه لب و لوچه اش آویزان شد و با ناراحتی و بغض گفت: تو مگر مرا دوست نداری؟؟؟ مگر خودت نمی گویی که اگر یک روز همراهت نباشم دلت برایم تنگ میشود...مگر نمی گویی که از همان بچگی همه تو را به خاطر من دوست داشته اند...مگر نمی گویی که من با همه ی همجنس های خودم فرق می کنم...گفتم ببین همه ی حرف هایی که می زنی درست...اما باید قدری آرام تر باشی...باید بیشتر به حرف هایم گوش بدهی...باید موقعیت و شرایط من را بیشتر درک کنی وگرنه مجبور میشوم که تنها در خانه بگذارمت...حرف هایمان تمام نشده بود که سوار ماشین فرناز (همکلاسی ام) شدیم...دستم را رها کرد و رفت روی داشبورد ماشین فرناز نشست و با آن مژه های بلند و نگاه مهربانش با ناراحتی به من زل زد و گفت: منیژه تو دیگر مرا دوست نداری؟؟؟ آرام به او اشاره کردم که هیس!!!! ساکت باش، ممکن است فرناز متوجه حضورت بشود...ساکت شد و دیگر هیچ حرف ی نزد و به نشانه ی قهر نگاه مهربانش را از من می دزدید... دلم برایش می سوخت حق داشت او کودک بود و عاشق شیطنت...یاد شیطنت های ترم پیش اش افتاده بودم...که مسیر یک ساعته ی تهران تا کرج را با شیطنت های بی حد و حصرش طی می کردیم و اگر یک روز سرحال نبود فرناز دلتنگش میشد.......اما چاره ای نبود باید به خاطر ضعف جسمی که داشتم قدری آرامش می کردم.......قبل از اینکه وارد کلاس بشوم به او گفتم که باید پشت در کلاس منتظر بماند تا من کلاسم تمام شود چرا که دکتر محسنی استاد بسیار سخت گیری ست و اگر او را با خود سرکلاس ببرم قطعاً استاد با ذهنیت قبلی که از من دارد حتماً چیزی به من خواهد گفت...بوسیدمش و به او گفتم با اینکه دلم برایش تنگ می شود اما باید همانجا بماند تا من کلاسم تمام شود...به او گفتم از جایش تکان نخورد و جایی نرود تا من برگردم......................

تمام مدت کلاس به فکرش بودم و منتظر بودم که کلاس زودتر تمام شود و مثل همیشه دستش را بگیرم و با هم به خانه برگردیم چرا که مهربان هم سخت منتظر دیدنش است...کلاس که تمام شد مثل تیری که از چله رها شود از کلاس بیرون پریدم پشت در ندیدمش...وحشت کردم... آخر با محیط نا آشنا بود، از وقتی از کرج به تهران انتقالی گرفته بودم این اولین باری بود که با خودم به این دانشگاه می بردمش...با چهره ای برافروخته و وحشت زده مانند مادری که دردانه بچه اش را گم کرده است هراسان به دنبالش می گشتم و صدایش می کردم...و مدام به خودم لعنت می فرستادم که چرا تنهایش گذاشتم...کودکم معصوم تر از این حرف ها بود، حتماً زیاده روی کرده ام...قطعاً از من آزرده خاطر شده است...شاید با خود گفته که من دیگر دوستش ندارم...نکند...نکند بلائی سر خودش آورده باشد...هراسان به سمت ماشین فرناز رفتم دیدم با آن چهره ی معصوم اش روی ماشین خوابیده است، به آرامی بغلش کردم دلم میخواست بیدار بود و می دید که چقدر نگرانش شده ام...محکم در آغوشم فشردمش و  با خود گفتم که دیگر هیییییییییچ وقت از این روزگار تنهایت نخواهم گذاشت....    

/ 13 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مذاب ها

سلام دوست عزيز ، چقدر خوشحالم كه ميبينم روزبروز زيباتر و شيواتر از پيش مينويسي و هر روز محياتر از روز قبل ظاهر ميشوي و چه زيبا كودك درونت را به وصف آوردي درست مثل نقاشي كه بر بوم، رنگها را بهم مي آميزد و در كنار و بر روي هم ميچيند و زيباترين مناظر را بر پيش روي تماشاگر خلق ميكند با اين تفاوت كه او منظره را بر بوم خلق ميكند و تو در ذهن مخاطبيني كه سطورهاي نگاشته ات را ميخوانند .... تبريك منيژه بانو.

بزرگ

آدم هر کاری بکنه نمیتونه بیرون در کودک درون رو نگه داره من که در مهمترین جاها و رسمی ترین جاها هم با خودم میبرمش خوب هر چقدر هم که اذیت کنه باید کودک درون هم بزرگ بشه . درسته خیلی از ما کوچکتره ولی باید باتوجه به بزرگ شدن سنمون اونم به تناسب بزرگ بشه!!

بزرگ

در کل قشنگ نوشتی.ممنون

کیامهر

خیلی خوب بود منیژه همه ما کودکان درونمان را سرزنش می کنیم و خفه اشان می کنیم که بگذارند توی دنیا مثل آدمهای دنیا باشیم و انگشت نمای دنیای کثیفشان نباشیم اما ایده صحبت کردن با این کودک و شخصیت قائل شدن براش و رفتار کردن با او طوری که انگار واقعا کودک است ایده ناب و محشری بود

ترانه شرقی

سلام آنگاه خدا گفت و پاره های از عشق خیالی سر شار شد کلامی هموار ... وشعر پدید آمد. بزرگداشت حافظ شیرازی مبارک "آبی باش وبا طراوت"

بزرگ

آخرین پست وبلاگ آقا بزرگ مشاعره ست لطفا قدم رنجه کنید و شعر از خودتو در وکنید

حبیب

[گل][گل][گل][گل][گل][گل]

بانوی اردیبهشت

مرسی منیژه جان . خوبه که کودک درون آدم زود بزرگ نمیشه . اما خوبتر اینه که همیشه بهش بها بدیم. هوم؟

ايرن

عزيزم من مي خونمت اكثر اوقت ولي باور كن كلن آدم كامنت گذاشتن نيستم!شرمنده ام خانوم!از اين به بعد سعي مي كنم براي تو حتمن كامنت بذارم! مرسي كه منو مي خوني و هميشه هم نظر ميدي! كودك درونتان را هم عشق است!

بزرگ

امروز تو جلسه مهمی بودم کودک درونم رو هم با خودم برده بودم میدونی این کودک بی ادب چه کار کرد؟ وسط صحبت های سخنران(یه مدیر گردن کلفت) یواش گفت دروغگوبقل دستیم که دوستم بود صدای کودک رو شنید و خندید، سخنران هم با چشماش مدام دنبال کودک گشت.خوشبختانه پیداش نکرد