نمی دونم چرا انقدر این روزا دلتنگ آغوش گرمتم مامان!!!!!

نمی دونم چرا انقدر این روزا دلتنگ آغوش گرمتم مامان!!!!!

نمی دونم چرا این روزها بیشتر از هر موقعی یاد دوران کودکی و نوجوانی ام می یفتم!!!!!

نمی دونم چرا انقدر این روزها به یاد زادگاه مادری ام هستم!!!!!!

یاد روزایی می یفتم که از مدرسه می یومدم و مثل همیشه هنوز وارد خونه نشده بودم بوی غذایی که با عشق پخته بودی از دم در خونه مستم می کرد، از وقتی زنگ خونه رو می زدم تا وقتی در رو باز کنی کلی قربون و صدقه ام می رفتی انگار صدای زنگ زدن هر کدوممون رو می شناختی، (شاید به قول معصومه علت وابستگی بیش از حد ما به تو، اینکه بیش تر از اونی که باید به ما محبت کردی).

اون روزا نمی فهمیدم در کنار تو بودن و در کنار تو نفس کشیدن چه حس قشنگیه....

وقتی خسته از کار روزانه می خواستی یه چرت بخوابی اون موقع هایی که من یه دخترکی بیش نبودم، من و تو آغوشت می گرفتی و من سرمست از عطر تنت تو گرمای آغوشت به آرامش مطلق می رسیدم و به خواب عمیقی می رفتم خوابی که شاید شیرین ترین رویاها رو با خودش برام میاورد، مامان دیگه هیچ وقت اونجوری خوابم نمی بره، دیگه هیچ عطری عطر تنت رو نداره، دیگه هیچ گرمایی، گرمای آغوش تو رو نداره...

شاید اگه سالها تو غربت نبودم این همه نبودت رو در کنارم احساس نمی کردم و انقدر هر روز و هر روز دلتنگت نبودم، شاید اگه سالهایی که مجبور بودم تو هر شرایطی فقط خودم باشم و خودم و رو پای خودم بایستم، اگه نزدیک تو بودم الان انقدر رنجور و خسته نبودم...

این روزها دلم می خواد فقط و فقط از تو و برای تو بنویسم.

/ 3 نظر / 3 بازدید
میلاد اشرفی

سلام مطلبتون جالب بود. خوشحال میشم بتونم شما رو توی لیست لینک های وبلاگم بذارم ، و شما هم بنده رو لینک کنید. موفق باشید. فقط یه پیام بدید که با چه اسمی لینکتون کنم.

هدی

سلام.... چته تو دختر... این همه دلتنگیت واسه چیه... جمع کن خودتو... این چه وضعیه... نا شکری نکن... خوشی زده زیر دلت والله...

سمیرا

گریه کن گریه قشنگه....... گریه سهم دل تنگه..........