خسته تر از همیشه...

من خودم هستم

شناسنامه ئی کهنه و پیراهنی

پر از بوی پونه و پروانه های بنفش...

این روزا من دیگه خودمم نیستم...روحی سرگردان و جسمی خسته...خیلی خسته...

دلم میخواهد به سانِ کودکی هایم اشک هایم را از دیگران پنهان نکنم و در مقابل دیدگانِ همگان گریه سر دهم و زار بزنم؛ هق هق کنم...بلند بلند... 

گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را

پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم

همین خوب است...همین خوب است....

چرا کسی حرف های مرا نمی فهمد. مهربون...چرا مجبورم برای هر حرف و حدیثی هزار قصه سر دهم و تو همچنان حرف خودت را بزنی که مثلاً...

به خدا خسته ام...دست از سرم بردارید...

چرا زبانِ خاموش مرا

کسی در لهجه های این همه جنوب در نمی یابد؟؟؟؟

انقدر مرا آزار نده...خودت که می دانی من شکننده تر از آنم که حتی تصورش را بکنی...

پس بیهوده بهانه میاور

که مثلاً راه دور و

خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست...

بگذار قدری آرام بگیرم...

پی نوشت:دیشب خواب عجیبی دیدم... خواب دیدم در مکانی دورافتاده در باغ بزرگی بودم و کسانی که در اطرافم بودند را جزء اندکی نمی شناختم...به دوستی قدیمی گفتم برایم دعا کن تا به آرامش برسم...فردای آنروز گفت: در خواب دیده است که به او گفتنه اند؛ بسان "مریم مقدس" باشم...دقیقاً همین جمله: بسان مریم مقدس...نمی دانم تعبیرش چیست؟؟

/ 8 نظر / 6 بازدید
بزرگ

تو تنها نیستی همه خسته از این خستگی ها هستند . کسی بداد کسی نمیرسه همه خسته اند

حمید

شما چرا انقدر ناامیدی؟

نفيسه مرادی

گریه نکن خواهرم زبان خاموش مرا نیز کسی در نمی یابد! به دیدازم بیا ...

بزرگ

خسته ام ز درد ها ، خسته ام ز آه ها از تمام راهها - آه ! کوره راه ها ای طلوع ناگهان ! خسته ام ازین غروب آه ! تشنه توام چشمه پگاه ها

سمیرا

سلام بانو من برگشتم حالا همچين ميگم برگشتم انگار رفته بودم يه كشور ديگه! اما راستش وقتي ميرم اونجا دست و دلم به نت و وب گردي نميره دلم ميخواد تك تك لحظه هام كنار خانواده و توي شهرمون سپري بشه....راستي از اينكه دوباره ديدمت خيلي خوشحالم منيژه جون كاش ميشد يه بار تو نهاوند دور هم جمع بشيم با بر و بچ! بزرگ يلدا و اهل بيت من و تو مهربون و حميد و احسان و.....

بزرگ

هر وقت خواستید جمع بشید در کلبه کوچلو ما بازه

سمیرا

من ميگم بيايد بريم سروو گيو

حمید

سروو گیو تو این ماه رمضون؟! شما که روزه می گیرید کافر اذیت میشید!